تبليغاتX
شخصی نویس

سلام...
توفیق شد با يه سري آدم رفتيم اردبيل...
اين دفعه نه از جنس كلاس بازيهاي مرسوم! بلکه خيلي خودموني و به قول گفتني مردمي..!
آخه قرار به اين شده بود كه كلي نامه كه مردم داده بودن رو بريم يه حالي بهش بديم...

هر چي اين در اون در ميزنيم بليط میليط پیدا نشد که نشد...
بالاخره بيلیط رشت گرفتيم و باقي مسير هم بر اتومبيل سوار تا اردبيل...
هميشه تا ميگن اردبيل ياد حاج حسين رضازاده ميافتم و خدا بيامرز مرحوم موذن زاده اردبيلي...
هنوزم كه هنوزه فقط اذون گفتناي اون رو قبول دارم...
خيلي با حاله...

شنيدم كه تقريبا بيش از ۱۰۰ هزار نامه داريم. سهم ماهم يه چيزي تو مايه هاي ۲۰ درصد قصه...!

 

********************************

 

"با عرض سلام و خوشامد گويي، اميدوارم كه هميشه در زير سايه امام زمان باشيد. متولد ۱۳۴۱ هستم با ۴ سر عائله.كارگري ميكنم. راضي هستم به رضاي خدا. اگر خدا بخواهد و من كار بهتري داشته باشم ميتوانم زمينه رفاه خانواده ام را فراهم كنم"....

"ليسانس مديريت دارم از دانشگاه" ...
"داراي مدرك فني حرفه اي در زمينه مكانيكي هستم مي خواستم"...
"ليسانس ادبيات"...
"فوق ليسانس مترجمي زبان ايتاليايي از دانشگاه"...
خلاصه هر كسي سعي ميكرد به نحوي مشكلاتشو بيان كنه و همه هم تقريبا معلوم بود چي مي خوان!

يادم آمد كه چه جالب! وزارت نفت يه روز دنبال مترجم اسپانيايي مي گشت براي اينكه يكي از جلسات مشتركشون رو اداره كنن! بالا و پايين رفتن كسي نبود بالاخره يكي رو پيدا كردن كه نيم بند كار راه بندازه اونم پذيرفت به شرطي كه ساعتي يك ميليون بگيره...

 

********************************

نزديك ظهر داره ميشه! داشتم نامه مي خوندم يهو دلم گرفت! تعجب هم كردم...
" سلام آقاي رييس جمهور! من كيميا هستم. هشت سالمه... كلاس دوم درس مي خونم... تا الان
۴ تا ۲۰ گرفتم!
رياضي فارسي قران و املا...
مامان ميگه بابام تو جنگ شهيد شده! ما خونمون اجاره ايه... پول نداريم!
 الان مامان رفته بيمارستان! ..."

فكر ميكنم تا هيمن جا كفايت مي كرد كه من ديگه زنگ بزنم به شماره تلفني كه بالاي نامش بود!...
نزديك ظهره...
يه دختر كوچولو گوشيو برداشت:
:سلام بُيروز...
:سلام خانم كوچولو حالت خوبه؟ فارسي بلدي؟
:خوبم آره بلدم
:اسمت چيه؟
:كيميا...
:چند سالته كيميا خانوم؟
:
۸ سال...
:كلاس چندمي؟
:دوم...
:چرا پس الان مدرسه نيستي؟
:من عصري ام...
:مامان خونه هست؟
:نه...
: بزرگتر از تو كسي خونه هست؟
: نه خواهرم رفته مدرسه اون ظهر مياد خونه من ميرم مدرسه...
:مامان كجاست كيميا خانوم؟
:مريضه رفته دكتر...
:كي ميآد؟
:نمي دونم...
:الان چند روزه رفته؟
:
۳ روزه...
:يعني تو الان تو خونه تنهايي؟ تنهاي تنها..؟
:آره...
:اين نامه رو تنهايي نوشتي؟
:آره دادم خواهرم براتون پست كنه...
:كيميا جان بابات كجا رفته؟
:پيش خدا... اما من الان يه بابا دارم، رفته تهران كار كنه برامون پول در بياره...
:كيميا جان مامان خونه رو اجاره كرده؟
:آره...
:چقدر ماهي پول ميديد...
:نمي دونم... اين آقاهه هميشه مياد ميگه دير شد پولتون بديد. ميگه بايد
۴۸۰ هزار تومان بديم...
:چند وقته اونجاييد؟
:نمي دونم...

.... ادامه داشت! تقريبا
۱۵ دقيقه با كيميا در حالي كه تلفن رو بلندگو بود صحبت كردم...
 همه سرا پا گوش بودن...
همه بچه ها در حاليكه بغض داشتن از گوشه كنار هي سوال ميدادن كه اين و بپرس اونو بپرس...


فردا خواهر بزرگه كيميا اومد...
در واقع كيميا دختر شهيد نبود اما پدر خواهر بزرگترش ش رو هميشه پدر واقعي خودش مي دونست...
نمیدونم تونستم واقعیت زندگیشون رو تصویر کنم یا نه...
 تا اون جايي كه از ما بر مي اومد مشكل اونا رو حل كرديم اما...

به نظر شما با اين تصوير ذهني درهم از يه استان خارج شدن و وارد تهران شلوغ شدن چه نتيجه اي داره...
راست ميگفت...!
شايد شلوغي حداقل مزيتش اينه كه نمي فهمي چي به چيه و چه خبره...
اما من منظورم چيز ديگه اي بود...

********************************

34 روز مونده به محرم اربابمون حسین علیه السلام...

کاری کردیم که از "شور حسینی" به "شعور زینبی" برسیم؟...

یازهرا-ملتمس دعا

+ نوشته شده توسط مهاجر در شنبه 1386/09/17 و ساعت 15:53 |