تبليغاتX
شخصی نویس

                                 زینب(س)؛ شریکة الحسین(ع)

 

در غروب عطش آلود، وقتى برق شقاوت خنجرى آبگون بر حنجره آخرين شهيد نشست...
وقتى صداى شكستن استخوان در گوش سم‏ها پيچيد...
و آنگاه كه خيمه‏ها در رقص شعله‏ها گم شدند، جلادان همه چيز را تمام شده انگاشتند...
هشتاد و چهار كودك و زن، در ازدحام نيزه و شمشير...
از ساحل گودالى كه همه هستى‏شان را در آغوش گرفته بود گذشتند...
تازيانه در پى تازيانه، تحقير و توهين و قاه‏قاهى كه با آه آه كودكان گره مى‏خورد، گستره ميدان شعله‏ور را مى‏پوشاند...

 

دشمن به جشن و سرور ايستاده است و نوازندگان، دست افشان و پايكوبان، در كوچه‏هاى آراسته، به انتظار كاروانى هستند كه با هفتاد و دو داغ...
با هفتاد و دو پرچم...
با شكسته‏ترين دل و تاول‏زده‏ترين پا...
به ضيافت تمسخر و طعنه و خاكستر و خنده آمده است...

زنان با تمامى زيورآلاتشان به تماشا آمده‏اند. همه را انديشه اين است كه با فرو نشستن سرها بر نيزه، همه سرها فرو شكسته است...
اما خروش رعدگونه زينب‏عليها السلام...
آذرخش خشم سجادعليه السلام...

و زمزمه حسين‏عليه السلام بر نيزه...
همه چيز را شكست...

 شهر يكپارچه ضجه و اشك و ناله شد و باران كلام زينب جان‏ها را شست و آفتاب را از پس غبارها و پرده‏ها به ميهمانى چشم‏هاى بسته آورد...

 

چهل روز گذشت و حقيقت، عريان‏تر و زلال‏تر از هميشه از افق خون سربرآورد...

كربلا به بلوغ خويش رسيد و جوشش خون شهيد، خاشاك ستم را به بازى گرفت...

خونى كه آن روز در غريبانه‏ترين غروب، در گمنام‏ترين زمين، در عطشناك‏ترين لحظه بر خاك چكه كرد، در آوندهاى زمين جارى شد و رگ‏هاى خاك را به جنبش و جوشش و رويش خواند...

چهل روز آسمان در سوگ قربانيان كربلا گريست و هستى، داغدار مظلوميت ‏حسين‏عليه السلام شد...

چهل روز، ضرورت هميشه بلوغ است، مرز رسيدن به تكامل است و مگر ميعادگاه موسى در خلوت طور، با چهل روز به كمال نرسيد...

 

چهل روز است كه انقلاب از زير خاكستر قلب‏ها شراره مى‏زند...

آنان كه رنج پيمان‏شكنى بر جانشان پنجه مى‏كشيد و همه آنان كه شاهد مظلوميت كاروان تازيانه و اشك و اندوه بودند و همه آنان كه وقتى به كربلا رسيدند كه تنها غبار صحنه جنگ و بوى خون تازه و دود خيمه‏هاى نيم سوخته را ديدند، اينك برآشفته‏اند...

بر خويش شوريده‏اند...

شلاق اعتراض بر قلب خويش مى‏كوبند و اسب جهاد زين مى‏كنند...!

چهل روز است كه يزيد جز رسوايى نديده و جز پتك استخوان كوب، فريادى نشنيده...

چهل روز است استبداد بر خود مى‏پيچد و حق در سيماى كودكانى داغدار و ديدگانى اشكبار و زنانى سوگوار رخ نموده است...

اينك، هنگامه بلوغ ايثار است...

هنگامه برداشت بذرى است كه در تفتيده‏ترين روز در صحراى طف در خاك حاصلخيز قتلگاه افشانده شد...

اربعين است...

كاروان به مقصد رسيده است...

تير عشق كارگر افتاده و قلب سياهى چاك خورده است...

آفتاب از پس ابر شايعه و دروغ و فريب سر برآورده و پشت پلك‏هاى بسته را مى‏كوبد و دروازه ديدگان را به گشودن مى‏خواند...

اربعين است... 

هنگامه كمال خون، بارورى عشق و ايثار، فصل درويدن، چيدن و دوباره روييدن...

هنگامه ميثاق است و دوباره پيمان بستن...

و كدامين دست محبت‏آميز است تا دستى را كه چهل روز از گودال، به اميد فشردن دستى همراه، برآمده، بفشارد؟...

كدامين سر سوداى همراهى اين سر بريده را دارد و كدامين همت، ذوالجناح بى‏سوار را زين خواهد كرد؟

.......
.......
.......

 

 يازهرا-ملتمس دعا

+ نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 1386/12/08 و ساعت 23:57 |