
در غروب عطش آلود، وقتى برق شقاوت خنجرى آبگون بر حنجره آخرين شهيد نشست...
وقتى صداى شكستن استخوان در گوش سمها پيچيد...
و آنگاه كه خيمهها در رقص شعلهها گم شدند، جلادان همه چيز را تمام شده انگاشتند...
هشتاد و چهار كودك و زن، در ازدحام نيزه و شمشير...
از ساحل گودالى كه همه هستىشان را در آغوش گرفته بود گذشتند...
تازيانه در پى تازيانه، تحقير و توهين و قاهقاهى كه با آه آه كودكان گره مىخورد، گستره ميدان شعلهور را مىپوشاند...
دشمن به جشن و سرور ايستاده است و نوازندگان، دست افشان و پايكوبان، در كوچههاى آراسته، به انتظار كاروانى هستند كه با هفتاد و دو داغ...
با هفتاد و دو پرچم...
با شكستهترين دل و تاولزدهترين پا...
به ضيافت تمسخر و طعنه و خاكستر و خنده آمده است...
زنان با تمامى زيورآلاتشان به تماشا آمدهاند. همه را انديشه اين است كه با فرو نشستن سرها بر نيزه، همه سرها فرو شكسته است...
اما خروش رعدگونه زينبعليها السلام...
آذرخش خشم سجادعليه السلام...
و زمزمه حسينعليه السلام بر نيزه...
همه چيز را شكست...
شهر يكپارچه ضجه و اشك و ناله شد و باران كلام زينب جانها را شست و آفتاب را از پس غبارها و پردهها به ميهمانى چشمهاى بسته آورد...
چهل روز گذشت و حقيقت، عريانتر و زلالتر از هميشه از افق خون سربرآورد...
كربلا به بلوغ خويش رسيد و جوشش خون شهيد، خاشاك ستم را به بازى گرفت...
خونى كه آن روز در غريبانهترين غروب، در گمنامترين زمين، در عطشناكترين لحظه بر خاك چكه كرد، در آوندهاى زمين جارى شد و رگهاى خاك را به جنبش و جوشش و رويش خواند...
چهل روز آسمان در سوگ قربانيان كربلا گريست و هستى، داغدار مظلوميت حسينعليه السلام شد...
چهل روز، ضرورت هميشه بلوغ است، مرز رسيدن به تكامل است و مگر ميعادگاه موسى در خلوت طور، با چهل روز به كمال نرسيد...
چهل روز است كه انقلاب از زير خاكستر قلبها شراره مىزند...
آنان كه رنج پيمانشكنى بر جانشان پنجه مىكشيد و همه آنان كه شاهد مظلوميت كاروان تازيانه و اشك و اندوه بودند و همه آنان كه وقتى به كربلا رسيدند كه تنها غبار صحنه جنگ و بوى خون تازه و دود خيمههاى نيم سوخته را ديدند، اينك برآشفتهاند...
بر خويش شوريدهاند...
شلاق اعتراض بر قلب خويش مىكوبند و اسب جهاد زين مىكنند...!
چهل روز است كه يزيد جز رسوايى نديده و جز پتك استخوان كوب، فريادى نشنيده...
چهل روز است استبداد بر خود مىپيچد و حق در سيماى كودكانى داغدار و ديدگانى اشكبار و زنانى سوگوار رخ نموده است...
اينك، هنگامه بلوغ ايثار است...
هنگامه برداشت بذرى است كه در تفتيدهترين روز در صحراى طف در خاك حاصلخيز قتلگاه افشانده شد...
اربعين است...
كاروان به مقصد رسيده است...
تير عشق كارگر افتاده و قلب سياهى چاك خورده است...
آفتاب از پس ابر شايعه و دروغ و فريب سر برآورده و پشت پلكهاى بسته را مىكوبد و دروازه ديدگان را به گشودن مىخواند...
اربعين است...
هنگامه كمال خون، بارورى عشق و ايثار، فصل درويدن، چيدن و دوباره روييدن...
هنگامه ميثاق است و دوباره پيمان بستن...
و كدامين دست محبتآميز است تا دستى را كه چهل روز از گودال، به اميد فشردن دستى همراه، برآمده، بفشارد؟...
كدامين سر سوداى همراهى اين سر بريده را دارد و كدامين همت، ذوالجناح بىسوار را زين خواهد كرد؟
.......
.......
.......
يازهرا-ملتمس دعا

