تبليغاتX
شخصی نویس
...
کنار پنجره که بشینی چاره ای نداری جز اینکه به یه افق خیره بشی! تا حالا بهش فکر کرده بودی..؟ این فقط یه احساس نیست بلکه یه علاقه ذاتی هم پشتش نهفته است...
همه از بچگی دوست داشتن کنار پنجره بشینن فقط برای اینکه به افق خیره بشن، اصلا هم مهم نبوده حرکت داشته باشه یا سکون...

                           

چرا...؟

راستی عیدتون خیلی مبارکه...

+ نوشته شده توسط مهاجر در شنبه 1387/04/22 و ساعت 11:38 |
سلام.
هميشه شنيديم كه دو كلمه حرف حساب اما اين دفعه مي خوايم فقط يه كلمه حرف حساب بزنيم...

هر آدمي تو زندگيش چقدر براي اعداد اهميت قائله؟ ...
رَوونترش كنم و اينو بگم: ما تا حالا هيچ فكر كرديم معمولا چقدر به طور روزمره با يه سري عدد سرو كار داريم؟...
فكر كرديم اين عددا چي هستن و چي كارن؟...
اصلا دوزار وقت گذاشتيم ببينيم كه اگه يكي كم شه يا زياد شه رو زندگيمون چه اثري داره و ما چيكار ميكنيم؟...

مثلا: امروز به جاي ۳ وعده غذا خوردن ۵ وعده يا ۲ وعده غذا بخوريم! كي گفته بايد ۳ وعده غذا خورد؟
يا به جاي شب خوابيدن روز بخوابيم...
اصلا كي گفته هر آدمي بايد يك دست لباس بپوشه؟...
چرا ما با يه دست مي نويسيم؟!...
يا چرا اصلا هميشه يه پامون جلوتره مگه اينكه وايسيم...! 
چرا خلقت آدم دو تاييه؟

حالا...

ماهي چقدر در مياريم؟
چرا...؟ امروز چيا خريديم؟
چند بار با كي حرف زديم..؟
چند تا sms جواب داديم؟ به چند نفر سلام كرديم؟
از چندتا خيابون رد شديم؟ چند دقيقه معطل شديم؟
... و هزار تا از اين چند و چون ها...


هر آدمي تو اين عالم هستي كامل خواهد شد در تركيب دنيا و آخرت...
دنيا و آخرت مكمل هم هستند در ظرف استعداد آدما... !
اينجا اگه چيزي رو كم گذاشتي و اونور ازت خواستن نتيجش تكامل و تعاليه...
تا حالا ديدي هر وقت آدم ميفهمه يه فرصت توپ از دستش رفته چه حسرتي مي خوره و ناراحت ميشه؟
خُب اونورم همينه...
هر چي اينجا نتوني خوب با عددات بازي كني اونور (چون كمال داره) مي فهمي و حسرت مي خوري ...!

پازل خودت رو درست بچین تا ....

یازهرا-ملتمس دعا

+ نوشته شده توسط مهاجر در سه شنبه 1387/02/24 و ساعت 11:45 |
الو... سلام!
منزل خداست..؟

اين منم مزاحمي كه آشناست..!
هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است..!
ولي هنوز پشت خط در انتظار يك صداست..!
شما كه گفته ايد پاسخ سلام واجب است...
به ما كه مي رسد حساب بنده هايتان جداست..؟


الو...!
دوباره قطع و وصل تلفن ام شروع شد...
خرابي از دل من است يا كه عيب سيمهاست..؟
چرا صدايتان نمي رسد؟ كمي بلند تر...
صداي من چطور؟ خوب صاف واضح و رساست..؟

اگر اجازه مي دهي برايت درد دل كنم..!
شنيده ام گريه بر تمام دردها شفاست..!
دل مرا بخوان به سوي خود تا كه سبك شوم...
پناهگاه اين دل شكسته خانه شماست...

الو...
مرا ببخش باز هم مزاحمت شدم...
دوباره زنگ مي زنم؛ دوباره تا خدا خداست...
دوباره تا خدا خداست...


**************************************************************
با تشكر از دوست خوبم و  sms زيبايي كه فرستاده...

+ نوشته شده توسط مهاجر در دوشنبه 1386/11/01 و ساعت 10:0 |

برف قشنگه... اينم همينطور...!

+ نوشته شده توسط مهاجر در یکشنبه 1386/10/16 و ساعت 10:25 |

سلام...
توفیق شد با يه سري آدم رفتيم اردبيل...
اين دفعه نه از جنس كلاس بازيهاي مرسوم! بلکه خيلي خودموني و به قول گفتني مردمي..!
آخه قرار به اين شده بود كه كلي نامه كه مردم داده بودن رو بريم يه حالي بهش بديم...

هر چي اين در اون در ميزنيم بليط میليط پیدا نشد که نشد...
بالاخره بيلیط رشت گرفتيم و باقي مسير هم بر اتومبيل سوار تا اردبيل...
هميشه تا ميگن اردبيل ياد حاج حسين رضازاده ميافتم و خدا بيامرز مرحوم موذن زاده اردبيلي...
هنوزم كه هنوزه فقط اذون گفتناي اون رو قبول دارم...
خيلي با حاله...

شنيدم كه تقريبا بيش از ۱۰۰ هزار نامه داريم. سهم ماهم يه چيزي تو مايه هاي ۲۰ درصد قصه...!

 

********************************

 

"با عرض سلام و خوشامد گويي، اميدوارم كه هميشه در زير سايه امام زمان باشيد. متولد ۱۳۴۱ هستم با ۴ سر عائله.كارگري ميكنم. راضي هستم به رضاي خدا. اگر خدا بخواهد و من كار بهتري داشته باشم ميتوانم زمينه رفاه خانواده ام را فراهم كنم"....

"ليسانس مديريت دارم از دانشگاه" ...
"داراي مدرك فني حرفه اي در زمينه مكانيكي هستم مي خواستم"...
"ليسانس ادبيات"...
"فوق ليسانس مترجمي زبان ايتاليايي از دانشگاه"...
خلاصه هر كسي سعي ميكرد به نحوي مشكلاتشو بيان كنه و همه هم تقريبا معلوم بود چي مي خوان!

يادم آمد كه چه جالب! وزارت نفت يه روز دنبال مترجم اسپانيايي مي گشت براي اينكه يكي از جلسات مشتركشون رو اداره كنن! بالا و پايين رفتن كسي نبود بالاخره يكي رو پيدا كردن كه نيم بند كار راه بندازه اونم پذيرفت به شرطي كه ساعتي يك ميليون بگيره...

 

********************************

نزديك ظهر داره ميشه! داشتم نامه مي خوندم يهو دلم گرفت! تعجب هم كردم...
" سلام آقاي رييس جمهور! من كيميا هستم. هشت سالمه... كلاس دوم درس مي خونم... تا الان
۴ تا ۲۰ گرفتم!
رياضي فارسي قران و املا...
مامان ميگه بابام تو جنگ شهيد شده! ما خونمون اجاره ايه... پول نداريم!
 الان مامان رفته بيمارستان! ..."

فكر ميكنم تا هيمن جا كفايت مي كرد كه من ديگه زنگ بزنم به شماره تلفني كه بالاي نامش بود!...
نزديك ظهره...
يه دختر كوچولو گوشيو برداشت:
:سلام بُيروز...
:سلام خانم كوچولو حالت خوبه؟ فارسي بلدي؟
:خوبم آره بلدم
:اسمت چيه؟
:كيميا...
:چند سالته كيميا خانوم؟
:
۸ سال...
:كلاس چندمي؟
:دوم...
:چرا پس الان مدرسه نيستي؟
:من عصري ام...
:مامان خونه هست؟
:نه...
: بزرگتر از تو كسي خونه هست؟
: نه خواهرم رفته مدرسه اون ظهر مياد خونه من ميرم مدرسه...
:مامان كجاست كيميا خانوم؟
:مريضه رفته دكتر...
:كي ميآد؟
:نمي دونم...
:الان چند روزه رفته؟
:
۳ روزه...
:يعني تو الان تو خونه تنهايي؟ تنهاي تنها..؟
:آره...
:اين نامه رو تنهايي نوشتي؟
:آره دادم خواهرم براتون پست كنه...
:كيميا جان بابات كجا رفته؟
:پيش خدا... اما من الان يه بابا دارم، رفته تهران كار كنه برامون پول در بياره...
:كيميا جان مامان خونه رو اجاره كرده؟
:آره...
:چقدر ماهي پول ميديد...
:نمي دونم... اين آقاهه هميشه مياد ميگه دير شد پولتون بديد. ميگه بايد
۴۸۰ هزار تومان بديم...
:چند وقته اونجاييد؟
:نمي دونم...

.... ادامه داشت! تقريبا
۱۵ دقيقه با كيميا در حالي كه تلفن رو بلندگو بود صحبت كردم...
 همه سرا پا گوش بودن...
همه بچه ها در حاليكه بغض داشتن از گوشه كنار هي سوال ميدادن كه اين و بپرس اونو بپرس...


فردا خواهر بزرگه كيميا اومد...
در واقع كيميا دختر شهيد نبود اما پدر خواهر بزرگترش ش رو هميشه پدر واقعي خودش مي دونست...
نمیدونم تونستم واقعیت زندگیشون رو تصویر کنم یا نه...
 تا اون جايي كه از ما بر مي اومد مشكل اونا رو حل كرديم اما...

به نظر شما با اين تصوير ذهني درهم از يه استان خارج شدن و وارد تهران شلوغ شدن چه نتيجه اي داره...
راست ميگفت...!
شايد شلوغي حداقل مزيتش اينه كه نمي فهمي چي به چيه و چه خبره...
اما من منظورم چيز ديگه اي بود...

********************************

34 روز مونده به محرم اربابمون حسین علیه السلام...

کاری کردیم که از "شور حسینی" به "شعور زینبی" برسیم؟...

یازهرا-ملتمس دعا

+ نوشته شده توسط مهاجر در شنبه 1386/09/17 و ساعت 15:53 |

غروب خاطره ها را، چه زود غوغا کرد
             غریو خاطر ما را چه زود رسوا کرد

 

                        همیشه در تب اشکم زلال دریا بود
                                        توان دیده ما رودهای دنیا بود

 

                                                     نشسته کفتر خوش رقص آسمان کبود
                                                                       کنار پلکم و باز هم کمی آسود

 

                                                                                  نگاه/فاصله ها را چه زود می پاید
                                                                                             به انتظار قدومی که از افق آید...

 


سلام خدا...

اومدم یه ذره باهات خلوت کنم...
می دونی چند وقته از آخرین خلوتم می گذره؟ هر چی در افق ذهنیم سیر می کنم یادم نمی آد که کی بود و سر چه موضوعی؟...
می دونم!...
همه آدما الان اگه بدونن دارم اینارو می گم به همه دانسته ها و نادانسته هاشون دست میبرن و میگن هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون برآید مفرح ذات و ...
 قبوله!...

اما آ خدا؟
وقتی میبینم همه چیزا رو می دونی آخه  تو
۲۴ ساعت حتی یه لحظه هم چشم نمی ذاری...
وقتی میبینم همه چیزم مال تو هستش ولی من در طول تمام
۲۴ ساعتم یادم میره تو رو...
وقتی میبینم تو مطلقی و من هیچ...
وقتی میبینم از همه گناهایی که من می کنم ممکنه به شدت متنفر بشی، اما بازم منو دوست داری...
قبلا که بهت گفتم و به م گفتی...
"دوستم داری،چون مال توام"...

 

می دونم که الان میدونی اونور کره خاکی کی داره عبادت می کنه و به یاد توِ هستش و کی داره با ابلیست زندگی میکنه و از تو دوره!...
تقریبا یه چند ساعته دیگه میلیونها نفر می خوان نماز بخونن! اما این وسط کی خدارو یادشه؟
راستی، یه سوال؟
همین الانه الان قرار بود چه بلایی سر کی بیاد دلت نیومد و نذاشتی؟ یا اصلا به کیا یه حال اساسی دادی؟ یا نه! کدوم بنده خاکیت نشست و جوری صدات کرد که همه فرشته هاتو صدا زدی که آهای...
بیاید...!
بیاید تماشا کنید و ببینید که این همه می گفتید اله و بله، حالا این بنده با عشق من داره چیکار میکنه؟
الان کیا دنیا اومدن و قراره چیکاره بشن؟...
راستی یه چی دیگه؟...
من...
نه، من و پدر و مادرم و ...
بازم نه، منو همه اونا و همه رفیقام...
 نه، اصلا ما نه...!
اونایی که خیلی مهمن،مثلا اولیای خودت مثل علما، یا مثلا بنده هایی که روزی،هفته ای، ماهی یا لااقل سالی یه بار از سر صفا بات حال میکنن، تا کی قراره بزرگترین نعمت تورو در پرده ببینن؟...
خدایا سوالم جدیه ها...!
آخه میدونی من همیشه دوست داشتم جلوه عالیه تورو ببینم...
حق داری! آخه ماها نه لیاقت داریم و نه می فهمیم لیاقت چی هست اما...
اما اینو خوب یاد گرفتیم که هر چی می خوای بدی به ظرفامون نگاه نکن..
اگه عطا میکنی، همه چیزو با هم می دی...
خدایا خیلی از حرفام مونده...
قد یه دنیا برات حرف دارم...
اما..!

خدایا..!

دوست دارم،چون مال توام...

 

 

 

خیال آمدنت دیشبم به سر می زد
نیامدی که ببینی دلم چه پر میزد
به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت
خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد
شراب لعل تو میدیدم و دلم می خواست
هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد
زهی امید که کامی از آن دهان می جست
زهی خیال که دستی در آن کمر می زد
دریچه ای به تماشای باغ وا می شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد
تمام شب به خیال تو رفت و می دیدم
که پشت پرده اشکم سپیده سر می زد...

یازهرا-ملتمس دعا

+ نوشته شده توسط مهاجر در چهارشنبه 1386/08/16 و ساعت 15:43 |
شايد اين بهترين چيزي باشه كه الان به ذهنم ميرسه...
قطعا قابل استفاده خواهد بود...

فرمود: سلام اسم اعظم خداست و سلام عليكم يعني خدا با شماست! پس چه خوب است كه در همه خدا را ببينيم...

اگه اين جمله رو خوندي حالا دوباره برگرد...
برگرد و  با ادبيات حاج اسماعيل بخون!...
حتما معناي بهتري از اين عبارت برداشت مي كني و هر چه باز تكرار بكني عميق تر و نزديك تر به اصل مطلب خواهي شد...
اين طبيعت اخلاص در كلامه!...

گفتم اخلاص! من نه...

توحيد ناب در پناه اخلاص كامل است و اخلاص كامل به اينكه خدا را از صفات بري بداني...
چرا كه هر صفت دليل وجود موصوف و هر موصوف دليل وجود صفت است! (در احديت دويي وجود ندارد كه صفت يا موصوف باشد! هر چه هست احد است و هيچ نيست...)
لذا ستار غفور رحيم و ... محمد و آل محمد-صلوات الله علیهم- هستند و اگر خوب توجه كني ستار غفور رحيم و ... خودت هستي!...
    خودت هستي كه بايد خودت را ببخشي...
       خودت هستي كه بايد به خودت عنايت كني...
             و خودت هستي كه بايد ...

خدايش بيامرزاد كه نيك مي گفت آنچه بر ما دشوار است در اين بهار قرآن...

یازهرا-ملتمس دعا

 

+ نوشته شده توسط مهاجر در سه شنبه 1386/07/03 و ساعت 11:18 |

عاشقي درديه دوا نداره             دواي عاشقي نگاه يارِ

از اون شبي كه خوابتو ديدم             تب دل من روي هزارِ

يه كم دورو برِت رو با دقت بيشتري نگاه كن!...
حالا برو نگاهي هم به تقويم خونه يا شخصيت بنداز..! باورت ميشه؟ فقط ۳ روز ديگه مونده به بزرگترين جشن الهي كه بهش ميگيم ضيافت الله! حالا يا ما نمي فهميم ضيافت چیه يا الله...
البته میدونم كه بايد بگم همه اين موارد ...

اينقدر تو غفلت روزمرگی دست و پا میزنیم كه یهو باید با این تلنگرها بهمون بگن که: "فالی ربک فارغب" (پس به پروردگارت مشتاق باش)...

 نمیدونم چرا اینجوری شدیم یا شدم...
هر وقت دلمون بخواد هر جور عشق ميكنيم هر جور راحتيم و از جنس "باري به هر جهت" باهاش حال مي كنيم...
اگه مارو ديگه هيچكس تحويل نگيره ميايم اگه از عالم بريده باشيم ميايم و اگه ...

حالا اينارو داشته باشيد:

اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ و َآلِ مُحَمَّدٍ وَ اسْمَعْ دُعائى اِذا دَعَوْتُكَ وَ ْسمَعْ

خدايا درود فرست بر محمد و آل محمد و بشنو دعايم را هنگامى كه تو را خوانم و بشنو

نِدائى اِذا نادَيْتُكَ وَ اَقْبِلْ عَلىَّ اِذا ناجَيْتُكَ فَقَدْ هَرَبْتُ اِلَيْكَ وَ وَقَفْتُ بَيْنَ يَدَيكَ

صدايم را هر گاه تو را صدا زنم و رو به من كن هرگاه با تو راز گويم زيرا من به سوى تو گريختم و پيش رويت ايستادم

 

اين يه جمله از بهترين مناجاتي كه يه بني بشر ميتونه داشته باشه و با خداي خودش صفا كنه!

 

                                      

 

اِلهى اِنْ عَفَوْتَ فَمَنْ اَوْلى مِنْك َبِذلِكَ

خدايا اگر بگذرى پس كيست كه از تو بدين كار سزاوارتر باشد

 

اِلهى كَيْفَ آيَسُ مِنْ حُسْن ِنَظَرِكَ لى بَعْدَ مَماتى وَ اَنْتَ لَمْ تُوَلِّنى اِلاّ الْجَميلَ فى حَيوتى

خدايا من چگونه مأيوس شوم از اينكه پس از مرگ مورد حسن نظر تو واقع گردم در صورتى كه در دوران زندگيم جز به نيكى سرپرستيم نكردى

اِلهى تَوَلَّ مِنْ اَمْرى ما اَنْتَ اَهْلُهُ وَعُدْ عَلَىَّ بِفَضْلِكَ عَلى مُذْنِبٍ قَدْ غَمَرَهُ جَهْلُهُ

خدایا سرپرستى كن كار مرا چنانچه تو شايسته آنى و توجه كن بر من به فضل خويش كه همچون گنهكارى هستم كه نادانيش سراپا او را فرا گرفته

اِلهى قَدْ سَتَرْتَ عَلَىَّ ذُنُوباً فِى الدُّنْيا وَ اَنَا اَحْوَجُ اِلى سَتْرِها عَلَىَّ مِنْكَ فى الاُْخْرى

خدايا براستى تو گناهانى را در دنيا بر من پوشاندى كه من به پوشاندن آنها در آخرت محتاج ترم

اِذْ لَمْ تُظْهِرْها لاَِحَدٍ مِنْ عِبادِكَ الصّالِحينَ

با اينكه آشكارش نكردى براى هيچيك از بندگان شايسته ات

فَلا تَفْضَحْنى يَوْمَ الْقِيمَةِ عَلى رُؤُسِ الاْشْهادِ

اى خدا پس در روز قيامت در برابر ديدگان مردم مرا رسوا مكن

 

حالا كار به جايي ميرسه كه تو روي خدا واستاديم و داريم حسن سوء استفاده از رحمت و كرامت لايزالش مي كنيم:

اِلهى جُودُكَ بَسَطَ اََمَلى وَ عَفْوُكَ اَفْضَلُ مِنْ عَمَلى

خدايا جود و بخششت آرزويم را گستاخ كرده و گذشت تو برتر است از عمل من

اِلهى لَوْ اَرَدْتَ هَوانى لَمْ تَهْدِنى وَ لَوْ اَرَدْتَ فَضيحَتى لَمْ تُعافِنى

خدايا اگر خوارى مرا خواسته بودى راهنمائيم نمى كردى و اگر رسوائيم را مى خواستى تندرستيم نمى دادى

اِلهى ما اَظُنُّكَ تَرُدُّنى فى حاجَةٍ قَدْ اَفْنَيْتُ عُمْرى فى طَلَبِها مِنْكَ

خدايا گمان ندارم كه مرا بازگردانى در مورد حاجتى كه عمر خويش را در خواستن آن از تو سپرى كردم

 

اِلهى اِنْ اَخَذْتَنى بِجُرْمى اَخَذْتُكَ بِعَفْوِكَ وَ اِنْ اَخَذْتَنى ِذُنُوبى اَخَذْتُكَ بِمَغْفِرَتِكَ

خدايا اگر مرا به جنايتم مأخوذ دارى من هم تو را به عفوت بگيرم و اگر به گناهم بگيرى من هم تو را به آمرزشت بگيرم

وَ اِنْ اَدْخَلْتَنىِ النّارَ اَعْلَمْتُ اَهْلَها اَنّى اُحِبُّكَ

و اگر به دوزخم ببرى بدوزخيان اعلام مى كنم كه من تو را دوست دارم

اِلهى اِنْ كانَ صَغُرَ فى جَنْبِ طاعَتِكَ عَمَلى فَقَدْ كَبُرَ فى جَنْبِ رَجاَّئِكَ اَمَلى

خدايا اگر عمل من در جنب اطاعت تو كوچك است ولى آرزويم در كنار اميد تو بزرگ است

 

 اِلهى اُنْظُرْ اِلَىَّ نَظَرَ مَنْ نادَيْتَهُ فَاَجابَكَ وَ اْستَعْمَلْتَهُ بِمَعُونَتِكَ فَاَطاعَكَ

خدايا به من بنگر نگريستن كسى كه او را خوانده اى و او پاسخت داده و به يارى خويش به كارش واداشته اى و فرمانبريت كرده

يا قَريبَاً لا يَبْعُدُ عَنِ المُغْتَرِّ بِهِ وَ يا جَواداً لايَبْخَلُ عَمَّنْ رَجا ثَوابَهُ

اى نزديكى كه دور نگردى از آن كس كه بدو مغرور گشته و اى بخشنده اى كه بخل نورزد از آنكس كه اميد نيكيش دارد

اِلهى هَبْ لى قَلْباً يُدْنيهِ مِنْكَ شَوْقُهُ وَ لِساناً يُرْفَعُ اِلَيْكَ صِدْقُه ُوَ نَظَراً يُقَرِّبُهُ مِنْكَ حَقُّهُ

خدايا دلى به من بده كه اشتياقش به تو موجب نزديكيش به تو گردد و زبانى كه صدق گفتارش به سوى تو بالا آيد و نظر حقيقت بينى كه همان حقيقتش او را به تو نزديك گرداند

 

:آخر كار هم اين چند جمله رو از ته دل ميگيم

اِلهى اِنَّ مَنِ نْتَهَجَ بِكَ لَمُسْتَنيرٌ وَ اِنَّ مَنِ اعْتَصَمَ بِكَ لَمُسْتَجيرٌ وَ قَدْ لُذْتُ بِكَ يا اِلهى

خدايا براستی هر كس به تو راه جويد راهش روشن است و هر كه به تو پناه جويد پناه دارد و من اى خدا به تو پناه آورده ام

فَلا تُخَيِّبْ ظَنّى مِنْ رَحْمَتِكَ و َلا تَحْجُبْنى عَنْ رَاْفَتِكَ

پس گمانى را كه به رحمتت دارم نوميد مكن و از مهر خويش منعم مكن

اِلهى اَقِمْنى فى اَهْلِ وِلايَتِكَ مُقامَ مَنْ رَجَا الزِّيادَةَ مِنْ مَحَبَّتِكَ اِلهى

خدايا جاى مرا در ميان دوستدارانت جاى آن دسته از ايشان قرار ده كه اميد افزايش دوستيت را دارند 

اِلهى و َاَلْهِمْنى وَلَهاً بِذِكْرِكَ اِلى ذِكْرِكَ وَ هِمَّتى فى رَوْحِ نَجاحِ اَسْماَّئِكَ وَ مَحَلِّ قُدْسِكَ

خدايا در دلم اندازه شيدايى و شيفتگى ذكر خود را پياپى و همتم را در نشاط فيروز شدناسمائت  و محل قدست قرار ده

اِلهى بِكَ عَلَيْكَ اِلاّ اَلْحَقْتَنى بِمَحَلِّ اَهْلِ طاعَتِكَ و َالْمَثْوَى الصّالِحِ مِنْ مَرْضاتِكَ

خدايا به حق خودت بر خودت سوگند كه مرا به محل فرمانبرداريت جايگاه شايسته اى از مقام خوشنوديت برسانى 

فَاِنّى لا اَقْدِرُ لِنَفْسى دَفْعاً وَ لا اَمْلِكُ لَها نَفْعاً

زيرا كه من قادر بر دفع چيزى از خود نيستم و مالك سودی هم برايش نيستم

 

هنوز هم حرفي ميمونه؟...
من فكر مي كنم: "نه"...
الا اينكه ....
یازهرا-ملتمس دعا

 

+ نوشته شده توسط مهاجر در دوشنبه 1386/06/19 و ساعت 15:6 |

اينقدر با حاله كه ديگه منتظر نمونيد...

خاطره اي از دوستي رهبر انقلاب با مرحوم بهجتي

+ نوشته شده توسط مهاجر در یکشنبه 1386/06/04 و ساعت 14:32 |
سلام! جدی گفتم...! و شما باید جواب سلام بدی دیگه! حالا بی خیال!

مبعث یعنی چی؟ برگزیدن و برانگیختن! برا چی؟ اینکه یه ملتی حال رسوندن سر امتحان رو همه جوره ببرن! این موضوع رو تا همین جا نگه دار..! اما...

امروز صبح وقتي مي خواستم از خونه بيام بيرون مثل هميشه لباساي مرتب و اتو  كشيده، موهاي آب و جارو زده، سر و صورت صفا داده و خلاصه با عبور از كلي گيت كنترلي از خونه زدم بيرون! خب دليل نمي خواد كه؟ همه همين كار رو مي كنن! وقتي آدما اين دوره زمونه وقتي ميزنن بيرون يه حالي به منظر عمومي مردم مي دن! اما...

يه خاطره:اوائل جنگ در جلسه اي بني صدر،  بدون "بسم ا..." شروع مي كنه به افاضه فيوضاتن تحليلي مربوط و نا مربوط به فضاي جنگ! شهيد صياد هم در جلسه بوده! بالاخره نوبت به صياد مي رسه كه ايشون به بني صدر فرمانده كل قواي وقت ميگه:"من در جلسه اي كه اولين سخنرانش بي آنكه نامي از خدا ببرد، حرف بزند، هيچ سخني نمي گويم." يعني ما هم صبح بدون نام خدا شروع نمي كنيم كه شهدا حاضر بشن تو روزمون شريك بشن!؟ حالا..!

ممكنه زياد شه ولي چون دوست ندارم از خودم باشه اجازه بديد نتيجه هم از رفتار شهيد اقتباس شه!

مي گفتش هر وقت عمليات بود براي خودش حنابندان داشت! شاد و شنگول بود و حموم مي رفت، غسل شهادت مي كرد! لباس اتو كشيده و تر تميزي داشت كه مخصوص عمليات بود. اونو مي پوشيد و عطر ميزد! پيشاني بند يا زهرا مي بست و خلاصه همه جوره ميزون ميشد!كي..؟

غلامحسين افشردي يا همون حسن باقري خودمون! مرد ۲۳ ساله اي كه در عمليات رمضان فرماندهي ۵ لشكر رو بر عهده داشت!

در نتيجه..؟؟

 

+ نوشته شده توسط مهاجر در یکشنبه 1386/05/21 و ساعت 16:52 |
دير شده مي دونم! شايد لازمه كه زودتر از اينا آدم بتونه حرفاي دل رو بزنه؛ اما تقصير دلم چيست اگر...

اي برادر عزيز! دنيا زيباست اما زيباتر از آن شهادت است. به ياد بزرگ مرد تاريخ جنگ كه هر وقت عكسشو مي بينم ياد ياران خميني كبير و تعبير فرزند آن پير بزرگ تو ذهنم زنده ميشه؛ اين چند جمله مهمون سيد علي هستيم:

مادر جان يادت باشد كه فرزندت مشتاق مرگ بود و از مرگ هراسي نداشت و آگاهانه به استقبال آن رفت.اي كساني كه از مرگ مي هراسيد؛ قبول كنيد كه مرگ حق است ما نبايد يك عمر از يك لحظه كوتاه كه اسمش مرگ است بترسيم و بنشينيم تا آن به سراغمان بيايد. بلكه بايد به پيشوازش برويم.

پدر و مادر عزيز و مهربانم!

با غرور و سربلند باشيد زيرا كه فرزندي را كه تحويل جامعه داديد راهش راه حسين (ع) و سرنوشتش سرنوشت حسين (ع) و يارانش مي باشد.

+ نوشته شده توسط مهاجر در سه شنبه 1386/05/16 و ساعت 14:23 |
گذشته را برایم ورق می زنند. چه سخت است ماندن در لابلای اوراق کهنه تاریخی که زمانه هم در آن بی رنگ است با وجود تصوری از فلاکت و بندگی مردمانی کم نظیر! تا رسد به آینده های روشن! اما ...

فریادها در کرانه پیچید! بوی خوش سحری مشروط! بسنده کرده ایم به آنچه کم است اما به حقوقمان نزدیک! مردی از جنس خدا را می بینم که در لای چرخ تزویر به افکار فروختند و دوباره از شرطمان گذشتند! سخت است و طاقت فرسا اگر امیدی مانده باشد! اما...

رنگ رویادارد این روز! عجب! بوی خون عاشقان آید همی! زیباتر از آنچه دیدن تجربه کرده است! چه مردان بزرگی و چه ابر مردی بر کرانه ایستاده! آیا دوره تکرار تاریخ تا همین جاست... آیا کتاب آسمانی به وعده خود صحه نهاده است و مظلومینی که باید به عالم حاکم شوند ظهور کرده اند! شیرین است و شیرینی در کامهای این نسل باقی ماندنی! چه خوش ایامی است آنچه ما در آن فقط کوتاه نفس کشیده ایم!

گفته اند آن مرد که آمد آسمان ریخت!تاریکی رفت و نور بارید! و چه زیبا بود آن ایام! اما...

 دوام پهنه تاریخ تنگ است!

          زمان نالان و عشق در جنگ!

                     دوباره غرش ابر سیاهی خاطراتم تار کرده!

                                     خدایا  مرگ حق حق است آیا!؟؟

                                                       نگاهم در افق قفل است امشب!


افق زمانه را با خود برد...
مردي از رنگ نور
زيبايي
معرفت و خاطره ها...
در اذهان دنيايي پيچيد!
و آن مرد آمد!
آري!
يك نفر آمده است...
صبح خواهد شد!

+ نوشته شده توسط مهاجر در چهارشنبه 1386/05/03 و ساعت 19:38 |
....

حتي ميان آينه ي خطبه هاي تو...

تصويرهاي روشني از اتحاد بود!

مادر براي امت اسلام بوده اي...

آن سان كه وصف ام ابيها بياد بود!

از ۱۱ ستاره ات امت امام يافت...

اينگونه بود دين خدا انسجام يافت!

جز مهر انتظار ز جانان نمي رود...

آري! كرامت از دل باران نمي رود!

آن دل كه با ولاي علي عهد بسته است...

جز دوره ابوذر و سلمان نمي رود!

ياد حضور روشن فرزند آفتاب...

از كوچه باغ هاي جماران نمي رود!

با آنكه مي رود از دل آنچه ز ديده رفت...

هرگز ز سينه ياد شهيدان نمي رود!

دشمن اگر چو ابرهه آيد به معركه...

پيروز از ميانه ميدان نمي رود!

لطف تو بود و غيرت فرزندهاي تو...

از ياد ما حماسه لبنان نمي رود!

تا جان به آستانه توحيد برده ايم...

چون ذره ايم و بهره خورشيد برده ايم!

توفيق شد روز عيد ميلاد در محضر حضرت آقا بوديم و اين شعر هم بخشي از سروده جناب آقاي زماني بود كه انصافا بسيار زيبا بود!

جاي همتون خالي بود!

+ نوشته شده توسط مهاجر در شنبه 1386/04/16 و ساعت 15:3 |

دلم مي خواد كلي حرف بزنم..! اما فقط يه خاطره كوچولو مي گم و ديگه بي خيال مي شم!

تازه نماز مغرب و عشا رو با همون سبك هميشگي كه يكي كه هيچيش با بقيه فرق نداشت فقط مردمي تر بود واي مي ساد جلو اقامه كرديم! يه آقايي كه تمام قد خودشو به مداد روز دنيا سياه مشق كرده بود و خيلي خوش تيپ تر ازون مي زد كه ما فكر كنيم با ماها كار داره از در وارد شد! مسن، موها كامل سپيد، جا افتاده و ....

سلام برادرا! (خب يه كم حق بديد حق داشتيم كپ كنيم ديگه..!)

و پاسخي كه مرسوم بود و به گرمي استقبال شد! اتفاق خاصي قرار نبود بيافته! او هم مثل خيلي از بقيه مردم اومده بود كه تبليغات دكتر رو بگيره و ما هم اميدوار بوديم كه تو اين گيري ويري اين چند تا تراكت رو كه بش ميديم، نندازه دور و حداقل اسراف نكنه!

راستي داشت اصل موضوعُ يادم مي رفت! ايشون توي معرفي خودشون عرضه داشتند كه دكتراي عمران دارند و اتفاقا از نظر اسمي و قيافه و سوابق و همه چي كاملا شبيه به يكي از اساتيد بزرگ كشور در اين زمينه! خيلي تصادفي...

فردا شب قرار بود در مباحث دانشجويي كه در ميادين اصلي شهر تشكيل مي شد شركت كنيم! بعد از اينكه چند تا از ميدوناي شهر رو گشتيم و خوب همه جا به فيض رسيديم، از ميدان بهارستان به سمت جمهوري در حركت بوديم! تنها چيزي كه آدمُ تو اين شرايط آزار مي ده فقط يه چيزه، اونم ترافيك..!! پشت بقيه ماشينا منتظر بوديم كه كِي توفيق گامي به پيش رفتن نصيب شود كه يه چيز توجهمونُ به خودش جلب كرد! خب اولش فكر كرديم اشتباه كرديم، ولي وقتي يكي از تراكتا رو از شيشه ماشين انداخت تو و گفت:

سلام برادرا!

مطمئن شديم! (اما اين دفعه نه كپ كرديم، نه گُرخيديم و نه ... بلكه مطمئن شديم!) جوابمونم فرق كرده بود!

سلام استاد! خيلي مخلصيم به مولا!

خدا شما جوونا رو اجرتون بده... يا علي!!

                                                                                        

                                                  

                     

                                         

                                                     

+ نوشته شده توسط مهاجر در یکشنبه 1386/04/03 و ساعت 16:29 |

لرزش قلم بر سطرهاي بي رنگ ومعنا افاقه اي ندارد! اگر گمان مي كنيم كه سالهاست گذشته است و ما به معرفت نسبي فاطمي دست پيدا كرده ايم‍...

 به گواهي دلهايمان شهادت مي دهيم كه نداريم! نداريم نشاني از مادر بي نشانمان..!

اگر اراده الهي بر اراده فاطمه است! و خلقت را دليلي چون او... حتي عقل هم اذعان دارد كه خواسته او خواست خداوندي باشد و در تقدير، تقريري جز نيت زهرايي نگاشته نشده باشد! پس اگر مادر به دنبال گمنامي است، چه كسي را ياراي گذشتن از مرز خواسته هاي برترين زنان عالمين است! آنهم در دنيايي كه گاه تحمل اقل تقدير الهي بر او بس گران و دشوار مي نمايد!

رسيدن به مرز جنون در سنت زيباي خاكساري مدينه از پس نگاهي ملتمسانه به بقيع و و زبانه آتش درون در كلامي موزون...

يا فاطمه من عقده دل وا نكردم... گشتم ولي قبر تورا پيدا نكردم!

تمام توان ما اين است! و مادر همه را خوب مي داند...

آرام بگير اي دل! آرام بگير ... كمي خود بيني را كنار گذاشتن و خاندان اندوه زده علي را هم ديدن،                                     اندكي از انصاف است...

امشب پرستوي علي،  از آشيان پر مي كشد...

داغ فراق ماتمش، امشب علي را مي كشد...    ياس كبودم! بود و نبودم! يا فاطمه يا فاطمه...

+ نوشته شده توسط مهاجر در دوشنبه 1386/03/28 و ساعت 10:32 |