راستش شعر قبلی رو که خوندم...!
از عقلم که گذشتم... خیلی باهاش یکی به دو کردم. داشت دعوامون میشد و آخرش تقریباً یه نتیجه همیشگی، ثابت بود...
اومدم جلوتر
رسیدم به احساسم!
آخه اگه هوا تاریک نباشه...
دلت صاف باشه
زلال نگاهت به سمت جلو با یه خورده چاشنی بغض...
یه ذره تو اعتقادات بهتر از عقل دستور میده!
اما بازم فایده نداشت...
همون نتیجه قبلی بود که داشت هی جلو چشام رژه می رفت...!
اومدم پایین تر...
گفتم پایین تر؟!
نه راستییَتش بالاتر...
میگن دل پایینتر از عقله. نزدیک احساس!
اما در حقیقت حرم خدا بالاتر ازهمه چیزاییِ که آدم بخواد ازشون حسابی ببره! آره القلبُ حرمُ الله!
حالا این دل چی می گفت؟...
بدجوری گرفت...
داشت می تّرکید...
چرا؟ واسه اینکه زمزمه، ترنم دله
که هر وقت به اینجای دلِ آدم میرسه و کم میاره
میاد سمت زبونِتُ و کلی التماس...
اونم تو خلوت
تو تنهایی
قتی که فکرشو نمی کنی واست میخونه...
گفتم شبی به مهدی بردی دلم زدستت
من منتظر به راهت شب تا سحر نشستم
گفتا چه کار بهتر از انتظارِ جانان
من راه وصل ِ خود را بر روی تو نبستم
گفتم دلم ندارد بی تو قرارُ آرام
من عقدۀ دلم را امشب دگر گسستم
گفتا حجاب نفست باشد هوای نفست
گر نفس را شکستی دستت رسد به دستم
گفتم ببخش بر من ای رحمت الهی
شرمندۀ تو هستم، شرمندۀ تو بودم
گفتا مباش نومید از خانه امیدم
من کی دل محبّ شرمنده را شکستم...
یازهرا-ملتمس دعا





