|
موفق و مقرّب...
بسم الله
فرض كنيم براي مسابقات انتخابي تيم ملي پينگ پنگ، در حال تمرين با "مربّي" هستيم... ![]()
همچنين فرمودند: ****************** هرگز نگويمت كه بيا دست من بگير
سلام خدا بر دكتر احمدي نژاد....
دولت
باید آدامس بجود
پينوشت: عمريست گداي اين دَرَم...
سلام
فقط به عشق داش حسين... تقديم به حريم ملائك نشين خانم حضرت معصومه سلام الله عليها... باشد كه قبول افتد... همسایه؛ سایه ات به سرم مستدام باد لطفت همیشه زخم مرا التیام داد وقتی انیس لحظه ی تنهایی ام توئی تنها دلیل اینکه من اینجایی ام توئی هر شب دلم قدم به قدم میکشد مرا بی اختیار سمت حرم میکشد مرا با شور شهر فاصله دارم کنار تو احساس وصل میکند آدم کنار تو حالی نگفتنی به دلم دست میدهد در هر نماز مسجد اعظم کنار تو با زمزم نگاه دمادم هزار شمع روشن کننند هاجر و مریم کنار تو تا آسمان خویش مرا با خودت ببر از آفتاب رد شده شبنم کنار تو در این حریم، سینه زدن چیز دیگریست خونین تر است ماه محرم کنار تو مادر کنار صحن شما تربیت شدیم داریم افتخار که همشهری ات شدیم ما با تو در پناه تو آرام می شویم وقتی که با ملائکه همگام می شویم بانو! تمام کشور ما خاک زیر پات مردان شهر نوکر و زنها کنیز هات زیبا ترین خاطره هامان نگفتنی ست تصویر صحن خلوت و باران نگفتنی ست باران میان مرمر آیینه دیدنیست این صحنه در برابر ایینه دیدنیست مرغ خیال سمت حریمت پریده است یعنی به اوج عشق همین جا رسیده است خوشبخت قوم طایفه، ما مردم قمیم جاروکشان خواهر خورشید هشتمیم اعجاز این ضریح که همواره بی حد است چیزی شبیه پنجره فولاد مشهد است من روی حرف های خود اصرار میکنم ما در کنار دختر موسی نشسته ایم عمریست محو او به تماشا نشسته ایم اینجا کویر داغ و نمک زار شور نیست ما روبروی پهنه ی دریا نشسته ایم قم سالهاست با نفسش زنده مانده است باور کنید پیش مسیحا نشسته ایم بوی مدینه می وزد از شهر ما،بیا ما در جوار حضرت زهرا نشسته ایم
يازهرا-ملتمس دعا سفرنامه...
سلام به همه رفقا... جای همه خالی... یک سال دیگه هم گذشت،امّا تو رو ندیدم بعدشم رفتیم شیراز... مرا از جمعه ها آغاز کن،از شنبه بیزارم غروب و انتظار و پنجره شد مال من آقا! به شوقت چشمهای بسته را با عشق میبارم گلاب و عطر خاک و ضجه ضجه آیه قرآن برایم هفته از دیدار تو آغاز میگردد یازهرا-ملتمس دعا من بودم و خدا...
دیروز رفتیم یه همایش... *********************************** بحث این بود که در یکی از سخنرانیهای قبلی گفته بودند که "علت این خشکسالی، عدم استغفار و پرداخت نکردن خمس هستش"...یکی از وزرای کابینه قبلی،جایی گفته بود که "قرائتی شیخ خوبیه ولی خیلی ساده اس! کشور کانادا نه دین دارن نه ایمان ولی بهترین امکانات و رفاه رو دارن"...! بماند که کلی آیه و روایت در تایید حرف آقای قرائتی هست... ایشون میگه : رفتم پیش اون وزیر و گفتم فرض کن داری چایی میخوری،عطسه میکنی تو فنجان و عینک و لباس و فرش زیر پات کثیف میشه... شما 3 تا عکس العمل متفاوت نشون میدی... 1- عینک: همون لحظه تمیزش میکنید؛ با دستمال كاغذي...! ۲- لباس: حتما وقتي رفتين منزل تميزش ميكنيد؛ با مشت و مال...! ۳- فرش: ميذاريد براي آخر سال كه خوب كثيف بشه،تميزش ميكنيد؛ با دسته بيل...! سه تا آيه هم در اين رابطه داريم: ۱- عينك: ... ۲- لباس: وَ جَعَلنَا لِمَهلِكِهِم مَو عِدَا... (۵۹ كهف) ۳- فرش: اِنَمَا نُملِي لَهُم لِيَزدادُوا اِثمَا... (۱۷۸ آل عمران)
هر چي "نزديكتر" باشه و ضرورتر،عذاب نزديكتر و طبيعتا ملايمتر...! ****************************************** يه شاعري يه شعر ميگه: - كميسيون اقتصادي: منظور شاعر پوله.بدون پول هيچكاري صورت نميگيره... - كميسيون روابط خارجي: منظور شاعر لابي پشت پرده اس.بدون لابي پشت پرده هيچكاري صورت نميگيره... ميرن پيش شاعر ميگه منظورم "بيل" و "قيف" بود...! مشكل اينه كه مسائل ميره زير دست كسايي كه علم اون موضوع رو ندارن...! **************************************** توي يه مجلس مهماني نشستي...
نعمت هم همينطوره...! امام موسي كاظم عليه السلام: اگه خمستون رو بدين، من "ضامن" هستم كه ضرر نكنيد...
يازهرا-ملتمس دعا بدون شرح...!!
يادگاري...
سلام... هر چي اين در اون در ميزنيم بليط میليط پیدا نشد که نشد... شنيدم كه تقريبا بيش از ۱۰۰ هزار نامه داريم. سهم ماهم يه چيزي تو مايه هاي ۲۰ درصد قصه...!
********************************
"با عرض سلام و خوشامد گويي، اميدوارم كه هميشه در زير سايه امام زمان باشيد. متولد ۱۳۴۱ هستم با ۴ سر عائله.كارگري ميكنم. راضي هستم به رضاي خدا. اگر خدا بخواهد و من كار بهتري داشته باشم ميتوانم زمينه رفاه خانواده ام را فراهم كنم"....
******************************** نزديك ظهر داره ميشه! داشتم نامه مي خوندم يهو دلم گرفت! تعجب هم كردم...
به نظر شما با اين تصوير ذهني درهم از يه استان خارج شدن و وارد تهران شلوغ شدن چه نتيجه اي داره... ******************************** 34 روز مونده به محرم اربابمون حسین علیه السلام... کاری کردیم که از "شور حسینی" به "شعور زینبی" برسیم؟... یازهرا-ملتمس دعا از سر دلتنگی...
غروب خاطره ها را، چه زود غوغا کرد همیشه در تب اشکم زلال دریا بود نشسته کفتر خوش رقص آسمان کبود نگاه/فاصله ها را چه زود می پاید
اومدم یه ذره باهات خلوت کنم... اما آ خدا؟ می دونم که الان میدونی اونور کره خاکی کی داره عبادت می کنه و به یاد توِ هستش و کی داره با ابلیست زندگی میکنه و از تو دوره!... خدایا..! دوست دارم،چون مال توام...
خیال آمدنت دیشبم به سر می زد یاد...
شايد اين بهترين چيزي باشه كه الان به ذهنم ميرسه...
قطعا قابل استفاده خواهد بود... فرمود: سلام اسم اعظم خداست و سلام عليكم يعني خدا با شماست! پس چه خوب است كه در همه خدا را ببينيم... اگه اين جمله رو خوندي حالا دوباره برگرد...
گفتم اخلاص! من نه... توحيد ناب در پناه اخلاص كامل است و اخلاص كامل به اينكه خدا را از صفات بري بداني...
خدايش بيامرزاد كه نيك مي گفت آنچه بر ما دشوار است در اين بهار قرآن...
شخصي نويس..!
دير شده مي دونم! شايد لازمه كه زودتر از اينا آدم بتونه حرفاي دل رو بزنه؛ اما تقصير دلم چيست اگر...
اي برادر عزيز! دنيا زيباست اما زيباتر از آن شهادت است. به ياد بزرگ مرد تاريخ جنگ كه هر وقت عكسشو مي بينم ياد ياران خميني كبير و تعبير فرزند آن پير بزرگ تو ذهنم زنده ميشه؛ اين چند جمله مهمون سيد علي هستيم:
مادر جان يادت باشد كه فرزندت مشتاق مرگ بود و از مرگ هراسي نداشت و آگاهانه به استقبال آن رفت.اي كساني كه از مرگ مي هراسيد؛ قبول كنيد كه مرگ حق است ما نبايد يك عمر از يك لحظه كوتاه كه اسمش مرگ است بترسيم و بنشينيم تا آن به سراغمان بيايد. بلكه بايد به پيشوازش برويم. پدر و مادر عزيز و مهربانم! با غرور و سربلند باشيد زيرا كه فرزندي را كه تحويل جامعه داديد راهش راه حسين (ع) و سرنوشتش سرنوشت حسين (ع) و يارانش مي باشد. خاطره...
گذشته را برایم ورق می زنند. چه سخت است ماندن در لابلای اوراق کهنه تاریخی که زمانه هم در آن بی رنگ است با وجود تصوری از فلاکت و بندگی مردمانی کم نظیر! تا رسد به آینده های روشن! اما ...
فریادها در کرانه پیچید! بوی خوش سحری مشروط! بسنده کرده ایم به آنچه کم است اما به حقوقمان نزدیک! مردی از جنس خدا را می بینم که در لای چرخ تزویر به افکار فروختند و دوباره از شرطمان گذشتند! سخت است و طاقت فرسا اگر امیدی مانده باشد! اما... رنگ رویادارد این روز! عجب! بوی خون عاشقان آید همی! زیباتر از آنچه دیدن تجربه کرده است! چه مردان بزرگی و چه ابر مردی بر کرانه ایستاده! آیا دوره تکرار تاریخ تا همین جاست... آیا کتاب آسمانی به وعده خود صحه نهاده است و مظلومینی که باید به عالم حاکم شوند ظهور کرده اند! شیرین است و شیرینی در کامهای این نسل باقی ماندنی! چه خوش ایامی است آنچه ما در آن فقط کوتاه نفس کشیده ایم!
گفته اند آن مرد که آمد آسمان ریخت!تاریکی رفت و نور بارید! و چه زیبا بود آن ایام! اما... دوام پهنه تاریخ تنگ است! زمان نالان و عشق در جنگ! دوباره غرش ابر سیاهی خاطراتم تار کرده! خدایا مرگ حق حق است آیا!؟؟ نگاهم در افق قفل است امشب!
یا علی تا بعد
يا زهرا-ملتمس دعا آقا اجازه ! پشت به من كرده قلبتان...
چند روزیه احساس خوبی ندارم. تقدیم به آستان کیوان شکوه حضرت ارباب-عجل الله تعالی فرجه الشریف- آقا اجازه ! پشت به من كرده قلبتان بار دگر نمي دهد به دلم روي خوش نشان قصدم گلايه نيست ، اجازه ! نه به خدا من خسته ام از آتش و از خاك ، از زمين از احتمال فاجعه ، از آخرالزمان آقا اجازه ! سنگ شدم مانده در كوير باران بيار و باز بباران از آسمان اهل بهشت يا كه جهنم ؟ خودت بگو يك پاي در جهنم و يك پاي در بهشت يا زير دستهاي نجيب تو در امان باشد ! صبور مي شوم امّا تو لااقل ... دستي براي من بده از دورها تكان... یازهرا-ملتمس دعا یا صاحب الزمان، شرمنده ایم...
انّا لله و انّا الیه راجعون
![]() باز هم یه مصیبت دیگه... این دفعه معلوم شد که اتفاقات دانشگاه های تهران یه پیشامد ساده نیست. جسارت و گستاخی نسبت به یه دختر محجبه اون هم در مکان مقدسی مثل کلاس درس، جز توطئه ای از پیش طراحی شده نیست... همه کسایی که دغدغه دین دارن؛ نه فقط دین که نگران مملکت و عرض و آبروشون هستن، به بنیانهای خانواده و...خیلی چیزای دیگه که ظاهرا یه روزی خط قرمز ما محسوب میشد، فکر میکنن... باید به پا خیزند... از وقتی خبر رو شنیدم، به هم ریختم حسابی. تمام وقت چهره خواهرم میاد جلوی چشمم... ان الله یامرکم ان تودوا الامانات الی اهلها...
در دنیایی که همه چیزمون شده روزمرّگی... هر اتفاقی بیافته انگار نه انگار که ما میتونیم! می تونیم حداقل به اندازه خودمون موثر باشیم. امروز داشتم خاطرات گذشتمو مرور می کردم. یه نفرُ می شناسم که از روز اولی که اومد دانشگاه یه ساک معمولی دستش بود و تو ساکش هم تقریبا خالی بود. یعنی راستی راستی هیچی... بعدِ یه مدت که بیشتر شناختمش، فهمیدم خونواده این بچه شهرستانی که حالا رتبه اول دانشکده بود و داشت می خوند که بشه آقا مهندس، زندگیشون از راه دستفروشی می گذره! آقا مهندس هم همیشه یه گوشه اتاقش تو خوابگاه یه سری از همین اجناسو داشت که تا بیکار میشد میرفت یه گوشه این تهرون بساط می کرد! می فروخت، یه ذره که جمع می شد می فرستاد واسه خونواده... سرتونُ درد نیارم، هر از چند گاهی می گفت بیا منو ببر جنوب شهر! آخه هم موتور داشتم هم یه ذره اونجاهارو بلد بودم. با همدیگه می رفتیم و اون می شست با بچه هایی که خوب می فهمید چیا می خوان و دردشون چیه سر صحبت و باز می کرد... اینقدر گرم می گرفت که اصلا یادشون می رفت فقیرن و دارن تو جنوب شهر زندگی میکنن! می گفت ما که نداریم براشون بخریم لااقل به درد دلاشون گوش بدیم! آره! درد رو از هر طرف بخونی دردِ... گذشت... آسمان بار امانت نتوانست کشید... قرعه فال به نام من دیوانه زدند... الان این آقا مهندس یه جورایی اوضاش بدک نیست! از همین کاسبیای آخر هفته ای و یه ذره زدن تو کار انبوه تر، تونسته یه مغازه تو شهرستان واسه خونوادش جور کنه که در آمدشون به زور بیافته اونور خط فقر... اما ما چی؟ یه ذره با خودمون راستکی حرف بزنیم! یه ذره فکر کنیم اگه ما جای اون بودیم همین کارا رو می کردیم؟ تازه نمی ریم سمت ۱۸ ۱۹ سال پیش که بچه های ۱۵ ۱۶ ساله واقعا کاری کردن کارِستون! چقدر می تونیم بدهیمون به امثال آقا مهندسُ بدیم تا نوبت برسه به اینکه یه ذره راجع به شهدا فکر کنیم؟
بگذریم... فقط یه حرف می مونه: شهدا شرمنده ایم...! |
|






















