تبليغاتX
شخصی نویس
 موفق و مقرّب...

بسم الله
حضرت آقاي پناهيان فرمودند:

فرض كنيم براي مسابقات انتخابي تيم ملي پينگ پنگ، در حال تمرين با "مربّي" هستيم...
اين مطلب بدان معناست كه ما نه حريف مسابقه اي مربّي هستيم ونه يك سرگرمي ساده...
هر سختي رو در طول "تمرين" ميپذيريم و "صبر" ميكنيم...
تنها به دو دليل:
هدف از اين "تمرينات"، فقط به فقط جهت "رشد" ماست...
چون قرار است "انتخاب" شويم...

به نظر شما زندگي اينطور نيست؟!...

همچنين فرمودند:

هر لحظه بايد به اين توجه كنيم كه خدا داره به "من" توجه ميكنه...
به "من"...
نه به "ما"...
شبها كه در خوابيم هم همونجا كنار بستر نشسته و "مراقب" ماس...
اول صبح هم كه بيدار ميشم، اولين كسي كه به ما "نگاه" ميكنه، خداس...
اولين سوالي كه ميپرسه اينه :‌
امروز رو چطور ميخواي؟...
ما هم طبق عادت ميگيم:
دوست دارم امروز، "موفق" باشم...
خدا آه سردي ميكشه و ميگه:‌
كاش آرزو ميكردي كه "مقرّب" باشي...

******************
1.انصافا صحبتهاي يكشنبه دكتر عزيز، از دل برآمده بود. بد جوري به دلا نشست...

2. اين شبا بدجوري از "سنگين" بودن عذاب ميكشم(شيم)...
بيايد رفاقتي براي هم دعا كنيم...
براي امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف و حضرت آقا بيشتر از بقيه...

3. مولاي من؛

هرگز نگويمت كه بيا دست من بگير
عمريست گرفته اي، مبادا رها كني


يازهرا-ملتمس دعا

|+| نوشته شده توسط علی در دوشنبه 1388/06/09 و ساعت 1:42  
 سلام خدا بر دكتر احمدي نژاد....


اینجا انتخابات است

پایگاه مردم سالاری دینی
در وقاحتی بی‌کرانه
مردی را بر صلیب می‌کنند
به جرم این که٢ بار به روستای ما آمده است
و با پیرمردان دست چروکیده روستایی دست داده است
و پیرزنان ایلیاتی برای او کَل زده‌اند

*****************************
اینجا انتخابات است

پایگاه بر دار رفتن مردی
که پرچمی سه رنگ را بر درفش زمین مانده شهدا علم کرده است
اما اسکندران خودی
بر کاکل تخت جمشید انقلاب
آتش فتنه‌ای می‌اندازند
تا شعله زلف دخترکان نابالغ
از زیر روسری‌های انقلاب مخملین پریشان کنند
و من شاعر شوم
به دنبال قافیه‌ای برای "غیرت"
تمام فرهنگ لغت‌های خاورمیانه را بگردم...



اینجا انتخابات است

پایگاه پول و پلو و پوستر
مبل و اتومبیل و موبایل
همه چیز را «سبز» و «سیاه» دیدن
اینجا تلویزیون است:
بینندگان محترم!
به فیلم سینمایی من توجه فرمایید:
من دلسوز انقلابم
چیز الملتم
می‌خواهم فرودگاه امام را بین‌المللی کنم
امام چیزهایی به من گفته است
که جز من هیچ "چیز" نمی‌فهمد
امام فقط یک روشنفکر بود
این را فقط من می‌دانم
همسرم شاهد است
"در كار گلاب و گل حکم ازلی این بود
آن شاهد بازاری و این پرده نشین باشد"
بینندگان محترم!
ای سیدی
که در جنوب لبنان نوای "انا ابن فاطمه (س)
"
کیست مرا یاری کند" سر می‌دهي
سید خودی نیست
منافع ملی را می‌گویم
چیز را می‌گویم
غزه خواهر خرمشهر نیست
مقصر اصلی احمدی‌نژاد است

*********************************
اینجا انتخابات است

ما باید جهانی شویم
اهل تبانی شویم
حتی اگر گاومیش‌های جمهوریخواهان
خلیج فارس را درو کنند
باید نمایشگاه نقاشی برپا کنیم
و از گفت و گوی تمدن‌ها حرف بزنیم
من معتقدم جانبازان شیمیایی را مرخص کنیم
بگذارید سفارت آلمان نفس عمیق بکشد
"
بگذارید که احساس هوایی بخورد"
جهان تشنه یک گورباچف دیگر است
ما باید جهانی شویم
هیئت دولت چرا به سفرهای استانی می‌رود

دولت باید آدامس بجود
اسب سواری کند
جوک بگوید
تا مردم شاد شوند
دولت باید پسته بخورد
و شعور ترسیدن از آمریکا را داشته باشد
وزرا در وبلاگ‌هایشان قلیان بکشند
به اروپا سفر کنند
کاخ سبز داشته باشند
از پنجره کاخ‌هایشان به مناطق محروم توجه کنند


اینجا انتخابات است

پایگاه بر صلیب رفتن مردی

که صورتش را بر قبر غریب شهدا می‌گذارد
و چهره‌اش در بندر عباس آفتاب سوز شده است
تا تنگه هرمز
قبول خانوادگی
شیخ زاده‌های بادکنکی نشود
و جزایر قشم و کیش
قوم و خودش
ریاض و قاهره نباشند
او می‌داند ناهار بچه‌های آقا ، سیب‌زمینی است
و گاهی شلوار بسیجی می‌پوشد
با هیچ رنگی نمی‌بازد
هیچ رنگی را به بازی نمی‌گیرد
نه سبز است و نه سپید است و نه قرمز
او سبز است و سپید است و قرمز است
او "یاوه یاوه یاوه" نمی‌بازد
"
کاوه کاوه کاوه" از دختران این ملت پاسداری می‌کند
او از نسل کاوه آهنگر است
"



نژاد احمدی‌نژاد از چیست؟
او همپیاله هیچ یک از شیوخ عرب نیست
با توله طلحه‌های انقلاب
و آن زبیر سیف الاسلام، شمشیر از رو می‌بندد
اما به هیچ کس فحش نمی‌دهد
هر وقت سرود «وطنم وطنم وطنم» را می‌شنود
بی‌اختیار اشک می‌ریزد
و در شام غریبان غزه
خار از پای کودکان در می‌آورد
و یتیمان شهدا را در آغوش می‌گیرد
دلش می‌خواهد
از علقمه فرات
برای همه سال‌های قانا
مشک آبی ببرد
بی‌آن که به گندم ری لب بزند
من از میان غوغای این رنگ بازان و کبوتر بازان و سیاست بازان
صدای هق‌هق رقیه‌ای را می‌شنوم
که ١۴ قرن است در غبار غربت
به دنبال دستان بریده عمویش
از نیل تا فرات گریه می‌کند
و کسی نیست که مرهمی بر پهلوی شکسته‌اش باشد
ناله زینبی را می‌شنوم
که در خرابه هولوکاست
بازوانش آماج چکمه‌ای آریل شارون است
اما آقای دلسوز الانقلاب
در دانشگاه تهران
از روشنفکری امام حرف می‌زند

************************
اینجا انتخابات است
پایگاه بر دار کردن مردی
که چهره‌اش تکیده است
سیه چرده است و هیچ‌گاه از پلکان کاخ الیزه با تمسخر بالا نرفته است
و در گودال یادمان شهدای شلمچه نماز زیارت می‌خواند
پیشانی بر تربت شهیدان می‌گذارد
و خون شهدا را کهنه نمی‌داند
و از تهمت خرافه پرستی نمی‌هراسد
من او را در نهج‌البلاغه پیدا کردم
به خاطر غربت مولا
جواب فحش‌ها را نمی‌دهد
جوشن صغیر می‌خواند
او سر به زیر است
او سر بلند است




پينوشت:
1. و مكروا و مكر الله و الله خير الماكرين...
سلام خدا بر دكتر احمدي نژاد...

2. ظريفي به اشارت فرمودند:
مضمون نامه هاشمي به آقا: "علي ، به مالك بگو برگردد"...

3. اين مطلب رو هم بخونيد...

4. همه بيصبرانه منتظريم تا دكتر براي بار دوم بروند دستبوس حضرت آقا...


يازهرا-ملتمس دعا

|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه 1388/03/28 و ساعت 3:48  
 عمريست گداي اين دَرَم...
سلام
فقط به عشق داش حسين...
تقديم به حريم  ملائك نشين خانم حضرت معصومه سلام الله عليها...
باشد كه قبول افتد...

همسایه؛ سایه ات به سرم مستدام باد

لطفت همیشه زخم مرا التیام داد

وقتی انیس لحظه ی تنهایی ام توئی

تنها دلیل اینکه من اینجایی ام توئی

هر شب دلم قدم به قدم میکشد مرا

بی اختیار سمت حرم میکشد مرا

با شور شهر فاصله دارم کنار تو

احساس وصل میکند آدم کنار تو

حالی نگفتنی به دلم دست میدهد

در هر نماز مسجد اعظم کنار تو

با زمزم نگاه دمادم هزار شمع

روشن کننند هاجر و مریم کنار تو

تا آسمان خویش مرا با خودت ببر

از آفتاب رد شده شبنم کنار تو

در این حریم، سینه زدن چیز دیگریست

خونین تر است ماه محرم کنار تو

مادر کنار صحن شما تربیت شدیم

داریم افتخار که همشهری ات شدیم

ما با تو در پناه تو آرام می شویم

وقتی که با ملائکه همگام می شویم

بانو! تمام کشور ما خاک زیر پات

مردان شهر نوکر و زنها کنیز هات

زیبا ترین خاطره هامان نگفتنی ست

تصویر صحن خلوت و باران نگفتنی ست

باران میان مرمر آیینه دیدنیست

این صحنه در برابر ایینه دیدنیست

مرغ خیال سمت حریمت پریده است

یعنی به اوج عشق همین جا رسیده است

خوشبخت قوم طایفه، ما مردم قمیم

جاروکشان خواهر خورشید هشتمیم

اعجاز این ضریح که همواره بی حد است

چیزی شبیه پنجره فولاد مشهد است

من روی حرف های خود اصرار میکنم
در مثنوی و در غزل اقرار میکنم

ما در کنار دختر موسی نشسته ایم

عمریست محو او به تماشا نشسته ایم

اینجا کویر داغ و نمک زار شور نیست

ما روبروی پهنه ی دریا نشسته ایم

قم سالهاست با نفسش زنده مانده است

باور کنید پیش مسیحا نشسته ایم

بوی مدینه می وزد از شهر ما،بیا

ما در جوار حضرت زهرا نشسته ایم

يازهرا-ملتمس دعا

|+| نوشته شده توسط علی در سه شنبه 1387/02/10 و ساعت 11:22  
 سفرنامه...

سلام به همه رفقا...
با تاخیر عید رو تبریک میگم...
ان شاالله امسال،سال ظهور باشه و ما هم آماده حضور...

جای همه خالی...
یه سفر رفتیم مشهد...
در آستان کیوان شکوه حضرت رضا علیه السلام دعاگوی رفقا بودم...

 

 

     قدسی حرم حریم نور رضوی

یک سال دیگه هم گذشت،امّا تو رو ندیدم
سودی نداشت هرچی که من، به سمت تو دویدم
بار جدایی رو چقدر به روی شونه بردم
هرجا که رفتم خودمو، به دست تو سپردم
از حالا تا آخر سال، ممنون تو می مونم
که اولین کمیلمُ، تو حرم تو خوندم

وقتی که دست خالیمُ، سوی خدا میگیرم
توشه یک سالمُ از،امام رضا(ع) میگیرم

ضریح مطهر حضرت رضا علیه السلام

گوهرشاد

بعدشم رفتیم شیراز...
زیارت حضرت احمد بن موسی علیهما السلام (شاهچراغ)...

ضریح مطهر حضرت احمد بن موسی علیهما السلام (شاهچراغ)

مرا از جمعه ها آغاز کن،از شنبه بیزارم
که از حس غریب مبهم آدینه سرشارم

غروب و انتظار و پنجره شد مال من آقا!
کمی تعجیل کن،آشفته از این جمعه بازارم

به شوقت چشمهای بسته را با عشق میبارم
از اینجا میرسی؟باشد...!  بگو تا چند بشمارم؟

گلاب و عطر خاک و ضجه ضجه آیه قرآن
و نرگس در مسیر خالی پروانه میکارم

برایم هفته از دیدار تو آغاز میگردد
مرا از جمعه ها آغاز کن،از شنبه بیزارم

یازهرا-ملتمس دعا

|+| نوشته شده توسط علی در شنبه 1387/01/10 و ساعت 12:55  
 من بودم و خدا...

دیروز رفتیم یه همایش...
یکی از سخنرانها هم حجت الاسلام والمسلمین قرائتی بود...
انصافاً بسیار زیبا صحبت کرد...
بد ندیدم که گوشه هایی از اون تلنگرها رو عرضه کنم...
فقط یه خواهش:
چون مطلب در سه قسمته،خواهشا جدا جدا بخونید...

***********************************

بحث این بود که در یکی از سخنرانیهای قبلی گفته بودند که "علت این خشکسالی، عدم استغفار و پرداخت نکردن خمس هستش"...
یکی از وزرای کابینه قبلی،جایی گفته بود که "قرائتی شیخ خوبیه ولی خیلی ساده اس! کشور کانادا نه دین دارن نه ایمان ولی بهترین امکانات و رفاه رو دارن"...!
بماند که کلی آیه و روایت در تایید حرف آقای قرائتی هست...
ایشون میگه : رفتم پیش اون وزیر و گفتم فرض کن داری چایی میخوری،عطسه میکنی تو فنجان و عینک و لباس و فرش زیر پات کثیف میشه...
شما 3 تا عکس العمل متفاوت نشون میدی...
1- عینک: همون لحظه تمیزش میکنید؛ با دستمال كاغذي...!
۲- لباس: حتما وقتي رفتين منزل تميزش ميكنيد؛ با مشت و مال...!
۳- فرش: ميذاريد براي آخر سال كه خوب كثيف بشه،تميزش ميكنيد؛ با دسته بيل...!

سه تا آيه هم در اين رابطه داريم:
۱- عينك: ...
۲- لباس: وَ جَعَلنَا لِمَهلِكِهِم مَو عِدَا... (۵۹ كهف)
۳- فرش: اِنَمَا نُملِي لَهُم لِيَزدادُوا اِثمَا... (۱۷۸ آل عمران)

 

الهي! لا تودّبني بالعقوباتك...

 

هر چي "نزديكتر" باشه و ضرورتر،عذاب نزديكتر و طبيعتا ملايمتر...!

 

******************************************

يه شاعري يه شعر ميگه:
بي تو مزرعه آب نخورد
بي تو شيشه مي نخورد
شعر رو ميبرن كميسيون هاي مختلف براي تعيين مقصود شاعر:

- كميسيون اقتصادي: منظور شاعر پوله.بدون پول هيچكاري صورت نميگيره...
- كميسيون فرهنگي: منظور شاعر مطالعه اس.بدون مطالعه هيچكاري صورت نميگيره...

- كميسيون روابط خارجي: منظور شاعر لابي پشت پرده اس.بدون لابي پشت پرده هيچكاري صورت نميگيره...
- كميسيون .... : منظور شاعر پارتي بازيه.بدون پارتي بازي هيچكاري صورت نميگيره...
- حوزه علميه: منظور شاعر توحيد افعاليه.بدون اراده خداوند هيچكاري صورت نميگيره...

ميرن پيش شاعر ميگه منظورم "بيل" و "قيف" بود...!

مشكل اينه كه مسائل ميره زير دست كسايي كه علم اون موضوع رو ندارن...!
"يا مَن مُتَخَصِصِينُهُ نَاشِي"...!

****************************************

توي يه مجلس مهماني نشستي...
ظرف ميوه رو گرفتن جلوت...
اگه براي خودت ميوه برداري، ميره جلوي نفر بعد...
ولي اگه وقتي تعارفت كردن، براي بغل دستيات برداري و بذاري جلوشون، تا‌ آخرش  ظرف رو جلوت نگه ميدارن...

الذين يقيمون الصلوه و يوتون الزكاه...

نعمت هم همينطوره...!
تا وقتي انفاق ميكني،بهت ميدن...!
كافي خودخواهي كني تا قطع بشه...!

امام موسي كاظم عليه السلام: اگه خمستون رو بدين، من "ضامن" هستم كه ضرر نكنيد...

يازهرا-ملتمس دعا

 

 

|+| نوشته شده توسط علی در دوشنبه 1386/11/22 و ساعت 14:44  
 بدون شرح...!!

برف قشنگه... اينم همينطور...!

|+| نوشته شده توسط علی در یکشنبه 1386/10/16 و ساعت 10:25  
 يادگاري...

سلام...
توفیق شد با يه سري آدم رفتيم اردبيل...
اين دفعه نه از جنس كلاس بازيهاي مرسوم! بلکه خيلي خودموني و به قول گفتني مردمي..!
آخه قرار به اين شده بود كه كلي نامه كه مردم داده بودن رو بريم يه حالي بهش بديم...

هر چي اين در اون در ميزنيم بليط میليط پیدا نشد که نشد...
بالاخره بيلیط رشت گرفتيم و باقي مسير هم بر اتومبيل سوار تا اردبيل...
هميشه تا ميگن اردبيل ياد حاج حسين رضازاده ميافتم و خدا بيامرز مرحوم موذن زاده اردبيلي...
هنوزم كه هنوزه فقط اذون گفتناي اون رو قبول دارم...
خيلي با حاله...

شنيدم كه تقريبا بيش از ۱۰۰ هزار نامه داريم. سهم ماهم يه چيزي تو مايه هاي ۲۰ درصد قصه...!

 

********************************

 

"با عرض سلام و خوشامد گويي، اميدوارم كه هميشه در زير سايه امام زمان باشيد. متولد ۱۳۴۱ هستم با ۴ سر عائله.كارگري ميكنم. راضي هستم به رضاي خدا. اگر خدا بخواهد و من كار بهتري داشته باشم ميتوانم زمينه رفاه خانواده ام را فراهم كنم"....

"ليسانس مديريت دارم از دانشگاه" ...
"داراي مدرك فني حرفه اي در زمينه مكانيكي هستم مي خواستم"...
"ليسانس ادبيات"...
"فوق ليسانس مترجمي زبان ايتاليايي از دانشگاه"...
خلاصه هر كسي سعي ميكرد به نحوي مشكلاتشو بيان كنه و همه هم تقريبا معلوم بود چي مي خوان!

يادم آمد كه چه جالب! وزارت نفت يه روز دنبال مترجم اسپانيايي مي گشت براي اينكه يكي از جلسات مشتركشون رو اداره كنن! بالا و پايين رفتن كسي نبود بالاخره يكي رو پيدا كردن كه نيم بند كار راه بندازه اونم پذيرفت به شرطي كه ساعتي يك ميليون بگيره...

 

********************************

نزديك ظهر داره ميشه! داشتم نامه مي خوندم يهو دلم گرفت! تعجب هم كردم...
" سلام آقاي رييس جمهور! من كيميا هستم. هشت سالمه... كلاس دوم درس مي خونم... تا الان
۴ تا ۲۰ گرفتم!
رياضي فارسي قران و املا...
مامان ميگه بابام تو جنگ شهيد شده! ما خونمون اجاره ايه... پول نداريم!
 الان مامان رفته بيمارستان! ..."

فكر ميكنم تا هيمن جا كفايت مي كرد كه من ديگه زنگ بزنم به شماره تلفني كه بالاي نامش بود!...
نزديك ظهره...
يه دختر كوچولو گوشيو برداشت:
:سلام بُيروز...
:سلام خانم كوچولو حالت خوبه؟ فارسي بلدي؟
:خوبم آره بلدم
:اسمت چيه؟
:كيميا...
:چند سالته كيميا خانوم؟
:
۸ سال...
:كلاس چندمي؟
:دوم...
:چرا پس الان مدرسه نيستي؟
:من عصري ام...
:مامان خونه هست؟
:نه...
: بزرگتر از تو كسي خونه هست؟
: نه خواهرم رفته مدرسه اون ظهر مياد خونه من ميرم مدرسه...
:مامان كجاست كيميا خانوم؟
:مريضه رفته دكتر...
:كي ميآد؟
:نمي دونم...
:الان چند روزه رفته؟
:
۳ روزه...
:يعني تو الان تو خونه تنهايي؟ تنهاي تنها..؟
:آره...
:اين نامه رو تنهايي نوشتي؟
:آره دادم خواهرم براتون پست كنه...
:كيميا جان بابات كجا رفته؟
:پيش خدا... اما من الان يه بابا دارم، رفته تهران كار كنه برامون پول در بياره...
:كيميا جان مامان خونه رو اجاره كرده؟
:آره...
:چقدر ماهي پول ميديد...
:نمي دونم... اين آقاهه هميشه مياد ميگه دير شد پولتون بديد. ميگه بايد
۴۸۰ هزار تومان بديم...
:چند وقته اونجاييد؟
:نمي دونم...

.... ادامه داشت! تقريبا
۱۵ دقيقه با كيميا در حالي كه تلفن رو بلندگو بود صحبت كردم...
 همه سرا پا گوش بودن...
همه بچه ها در حاليكه بغض داشتن از گوشه كنار هي سوال ميدادن كه اين و بپرس اونو بپرس...


فردا خواهر بزرگه كيميا اومد...
در واقع كيميا دختر شهيد نبود اما پدر خواهر بزرگترش ش رو هميشه پدر واقعي خودش مي دونست...
نمیدونم تونستم واقعیت زندگیشون رو تصویر کنم یا نه...
 تا اون جايي كه از ما بر مي اومد مشكل اونا رو حل كرديم اما...

به نظر شما با اين تصوير ذهني درهم از يه استان خارج شدن و وارد تهران شلوغ شدن چه نتيجه اي داره...
راست ميگفت...!
شايد شلوغي حداقل مزيتش اينه كه نمي فهمي چي به چيه و چه خبره...
اما من منظورم چيز ديگه اي بود...

********************************

34 روز مونده به محرم اربابمون حسین علیه السلام...

کاری کردیم که از "شور حسینی" به "شعور زینبی" برسیم؟...

یازهرا-ملتمس دعا

|+| نوشته شده توسط علی در شنبه 1386/09/17 و ساعت 15:53  
 از سر دلتنگی...

غروب خاطره ها را، چه زود غوغا کرد
             غریو خاطر ما را چه زود رسوا کرد

 

                        همیشه در تب اشکم زلال دریا بود
                                        توان دیده ما رودهای دنیا بود

 

                                                     نشسته کفتر خوش رقص آسمان کبود
                                                                       کنار پلکم و باز هم کمی آسود

 

                                                                                  نگاه/فاصله ها را چه زود می پاید
                                                                                             به انتظار قدومی که از افق آید...

 


سلام خدا...

اومدم یه ذره باهات خلوت کنم...
می دونی چند وقته از آخرین خلوتم می گذره؟ هر چی در افق ذهنیم سیر می کنم یادم نمی آد که کی بود و سر چه موضوعی؟...
می دونم!...
همه آدما الان اگه بدونن دارم اینارو می گم به همه دانسته ها و نادانسته هاشون دست میبرن و میگن هر نفسی که فرو می رود ممد حیات است و چون برآید مفرح ذات و ...
 قبوله!...

اما آ خدا؟
وقتی میبینم همه چیزا رو می دونی آخه  تو
۲۴ ساعت حتی یه لحظه هم چشم نمی ذاری...
وقتی میبینم همه چیزم مال تو هستش ولی من در طول تمام
۲۴ ساعتم یادم میره تو رو...
وقتی میبینم تو مطلقی و من هیچ...
وقتی میبینم از همه گناهایی که من می کنم ممکنه به شدت متنفر بشی، اما بازم منو دوست داری...
قبلا که بهت گفتم و به م گفتی...
"دوستم داری،چون مال توام"...

 

می دونم که الان میدونی اونور کره خاکی کی داره عبادت می کنه و به یاد توِ هستش و کی داره با ابلیست زندگی میکنه و از تو دوره!...
تقریبا یه چند ساعته دیگه میلیونها نفر می خوان نماز بخونن! اما این وسط کی خدارو یادشه؟
راستی، یه سوال؟
همین الانه الان قرار بود چه بلایی سر کی بیاد دلت نیومد و نذاشتی؟ یا اصلا به کیا یه حال اساسی دادی؟ یا نه! کدوم بنده خاکیت نشست و جوری صدات کرد که همه فرشته هاتو صدا زدی که آهای...
بیاید...!
بیاید تماشا کنید و ببینید که این همه می گفتید اله و بله، حالا این بنده با عشق من داره چیکار میکنه؟
الان کیا دنیا اومدن و قراره چیکاره بشن؟...
راستی یه چی دیگه؟...
من...
نه، من و پدر و مادرم و ...
بازم نه، منو همه اونا و همه رفیقام...
 نه، اصلا ما نه...!
اونایی که خیلی مهمن،مثلا اولیای خودت مثل علما، یا مثلا بنده هایی که روزی،هفته ای، ماهی یا لااقل سالی یه بار از سر صفا بات حال میکنن، تا کی قراره بزرگترین نعمت تورو در پرده ببینن؟...
خدایا سوالم جدیه ها...!
آخه میدونی من همیشه دوست داشتم جلوه عالیه تورو ببینم...
حق داری! آخه ماها نه لیاقت داریم و نه می فهمیم لیاقت چی هست اما...
اما اینو خوب یاد گرفتیم که هر چی می خوای بدی به ظرفامون نگاه نکن..
اگه عطا میکنی، همه چیزو با هم می دی...
خدایا خیلی از حرفام مونده...
قد یه دنیا برات حرف دارم...
اما..!

خدایا..!

دوست دارم،چون مال توام...

 

 

 

خیال آمدنت دیشبم به سر می زد
نیامدی که ببینی دلم چه پر میزد
به خواب رفتم و نیلوفری بر آب شکفت
خیال روی تو نقشی به چشم تر می زد
شراب لعل تو میدیدم و دلم می خواست
هزار وسوسه ام چنگ در جگر می زد
زهی امید که کامی از آن دهان می جست
زهی خیال که دستی در آن کمر می زد
دریچه ای به تماشای باغ وا می شد
دلم چو مرغ گرفتار بال و پر می زد
تمام شب به خیال تو رفت و می دیدم
که پشت پرده اشکم سپیده سر می زد...

یازهرا-ملتمس دعا

|+| نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 1386/08/16 و ساعت 15:43  
 یاد...
شايد اين بهترين چيزي باشه كه الان به ذهنم ميرسه...
قطعا قابل استفاده خواهد بود...

فرمود: سلام اسم اعظم خداست و سلام عليكم يعني خدا با شماست! پس چه خوب است كه در همه خدا را ببينيم...

اگه اين جمله رو خوندي حالا دوباره برگرد...
برگرد و  با ادبيات حاج اسماعيل بخون!...
حتما معناي بهتري از اين عبارت برداشت مي كني و هر چه باز تكرار بكني عميق تر و نزديك تر به اصل مطلب خواهي شد...
اين طبيعت اخلاص در كلامه!...

گفتم اخلاص! من نه...

توحيد ناب در پناه اخلاص كامل است و اخلاص كامل به اينكه خدا را از صفات بري بداني...
چرا كه هر صفت دليل وجود موصوف و هر موصوف دليل وجود صفت است! (در احديت دويي وجود ندارد كه صفت يا موصوف باشد! هر چه هست احد است و هيچ نيست...)
لذا ستار غفور رحيم و ... محمد و آل محمد-صلوات الله علیهم- هستند و اگر خوب توجه كني ستار غفور رحيم و ... خودت هستي!...
    خودت هستي كه بايد خودت را ببخشي...
       خودت هستي كه بايد به خودت عنايت كني...
             و خودت هستي كه بايد ...

خدايش بيامرزاد كه نيك مي گفت آنچه بر ما دشوار است در اين بهار قرآن...

یازهرا-ملتمس دعا

 

|+| نوشته شده توسط علی در سه شنبه 1386/07/03 و ساعت 11:18  
 شخصي نويس..!
دير شده مي دونم! شايد لازمه كه زودتر از اينا آدم بتونه حرفاي دل رو بزنه؛ اما تقصير دلم چيست اگر...

اي برادر عزيز! دنيا زيباست اما زيباتر از آن شهادت است. به ياد بزرگ مرد تاريخ جنگ كه هر وقت عكسشو مي بينم ياد ياران خميني كبير و تعبير فرزند آن پير بزرگ تو ذهنم زنده ميشه؛ اين چند جمله مهمون سيد علي هستيم:

مادر جان يادت باشد كه فرزندت مشتاق مرگ بود و از مرگ هراسي نداشت و آگاهانه به استقبال آن رفت.اي كساني كه از مرگ مي هراسيد؛ قبول كنيد كه مرگ حق است ما نبايد يك عمر از يك لحظه كوتاه كه اسمش مرگ است بترسيم و بنشينيم تا آن به سراغمان بيايد. بلكه بايد به پيشوازش برويم.

پدر و مادر عزيز و مهربانم!

با غرور و سربلند باشيد زيرا كه فرزندي را كه تحويل جامعه داديد راهش راه حسين (ع) و سرنوشتش سرنوشت حسين (ع) و يارانش مي باشد.

|+| نوشته شده توسط علی در سه شنبه 1386/05/16 و ساعت 14:23  
 خاطره...
گذشته را برایم ورق می زنند. چه سخت است ماندن در لابلای اوراق کهنه تاریخی که زمانه هم در آن بی رنگ است با وجود تصوری از فلاکت و بندگی مردمانی کم نظیر! تا رسد به آینده های روشن! اما ...

فریادها در کرانه پیچید! بوی خوش سحری مشروط! بسنده کرده ایم به آنچه کم است اما به حقوقمان نزدیک! مردی از جنس خدا را می بینم که در لای چرخ تزویر به افکار فروختند و دوباره از شرطمان گذشتند! سخت است و طاقت فرسا اگر امیدی مانده باشد! اما...

رنگ رویادارد این روز! عجب! بوی خون عاشقان آید همی! زیباتر از آنچه دیدن تجربه کرده است! چه مردان بزرگی و چه ابر مردی بر کرانه ایستاده! آیا دوره تکرار تاریخ تا همین جاست... آیا کتاب آسمانی به وعده خود صحه نهاده است و مظلومینی که باید به عالم حاکم شوند ظهور کرده اند! شیرین است و شیرینی در کامهای این نسل باقی ماندنی! چه خوش ایامی است آنچه ما در آن فقط کوتاه نفس کشیده ایم!

گفته اند آن مرد که آمد آسمان ریخت!تاریکی رفت و نور بارید! و چه زیبا بود آن ایام! اما...

 دوام پهنه تاریخ تنگ است!

          زمان نالان و عشق در جنگ!

                     دوباره غرش ابر سیاهی خاطراتم تار کرده!

                                     خدایا  مرگ حق حق است آیا!؟؟

                                                       نگاهم در افق قفل است امشب!


افق زمانه را با خود برد...
مردي از رنگ نور
زيبايي
معرفت و خاطره ها...
در اذهان دنيايي پيچيد!
و آن مرد آمد!
آري!
يك نفر آمده است...
صبح خواهد شد!

|+| نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 1386/05/03 و ساعت 19:38  
 یا علی تا بعد

                        خدانگهدار....

با سلام خدمت همه دوستان
متاسفانه یا خوشبختانه به دلیل مشکلات "شخصی"،فنی، و درسی تا اطلاع بعدی در خدمت شما نیستم...
مرد را گر دردی باشد،خوش است
درد بی دردی علاجش آتش است

يا زهرا-ملتمس دعا

|+| نوشته شده توسط علی در جمعه 1386/03/18 و ساعت 2:49  
 آقا اجازه ! پشت به من كرده قلبتان...

 العجل یا حجه الله...

چند روزیه احساس خوبی ندارم.
احساس میکنم اون آدم قبلی نیستم. سر نماز حواسم همه جا هست جز اونجایی که باید...
اصلا و تحت هیچ شرایطی ارتباط برقرار نمیشه که نمیشه...
داشتم به این فکر میکردم که چقدر بده که امام زمان(عج) رو هم زمانمند کنیم. عین همه چیزای خوبی که با رفتارها وعادات اشتباهمون، خرابشون کردیم...
مثل شهدا که باید حتما سالگرد شهادتشون بشه تا ما یادشون کنیم و بگیم کی بودن...
مثل نبرد تحمیلی و دفاع مقدس.حتما باید هفته اول مهر برسه، بعدش رابرا براش کنفرانس برگزار کنیم...
نکنه یه کاری کنیم که امام زمان(عج) هم مختص جمعه ها بشن...
نکنه ما که مدعی هستیم حزب اللهی هستیم،منتظر جمعه باشیم که یه شعر برای وبلاگمون(نه برای حضرت حجت(عج) ) "آپ" کنیم...
نکنه ما بچه های "سوم خردادی" غافل بشیم از اینکه وبلاگ نویسی یه "وسیله"اس...
فکر میکنم من اینجوری شدم. تصمیم داشتم وبلاگ رو تعطیل کنم. نمیدونم ولی تصورم بر اینه که وبلاگ برای خیلیامون داره "بت" میشه...
خدایا مارو عالم به وظایف و عامل به علممون قرار بده...آمین
شعر زیر رو خیلی وقت پیش کپی کرده بودم ولی متاسفانه نمیدونم این شعر رو از کدوم وبلاگ برداشتم. ان شاالله صاحب و شاعرش راضین...

تقدیم به آستان کیوان شکوه حضرت ارباب-عجل الله تعالی فرجه الشریف-
...............................................................................

   آقا اجازه اين دو سه خط رو خودت بخوان
قبل از هجوم سرزنش و حرف ديگران

آقا اجازه ! پشت به من كرده قلبتان

بار دگر نمي دهد به دلم روي خوش نشان

قصدم گلايه نيست ، اجازه ! نه به خدا  
اصلا به اين نوشته بگوييد "داستان"

من خسته ام از آتش و از خاك ، از زمين

از احتمال فاجعه ، از آخرالزمان

آقا اجازه ! سنگ شدم مانده در كوير

باران بيار و باز بباران از آسمان

اهل بهشت يا كه جهنم ؟ خودت بگو
آقا اجازه ! ما  نه در اين و نه اندر آن

يك پاي در جهنم و يك پاي در بهشت

يا زير دستهاي نجيب تو در امان

باشد ! صبور مي شوم امّا تو لااقل

... دستي براي من بده از دورها تكان...
... دستي براي من بده از دورها تكان...
... دستي براي من بده از دورها تكان...

یازهرا-ملتمس دعا

|+| نوشته شده توسط علی در چهارشنبه 1386/03/02 و ساعت 16:30  
 یا صاحب الزمان، شرمنده ایم...
انّا لله و انّا الیه راجعونیازهرا(س)،شرمنده ایم...
باز هم یه مصیبت دیگه...
این دفعه معلوم شد که اتفاقات دانشگاه های تهران یه پیشامد ساده نیست.
جسارت و گستاخی نسبت  به یه دختر محجبه اون هم در مکان مقدسی مثل کلاس درس، جز توطئه ای از پیش طراحی شده نیست...
همه کسایی که دغدغه دین دارن؛ نه فقط دین که نگران مملکت و عرض و آبروشون هستن، به بنیانهای خانواده و...خیلی چیزای دیگه که ظاهرا یه روزی خط قرمز ما محسوب میشد، فکر میکنن...
باید به پا خیزند...

از وقتی خبر رو شنیدم، به هم ریختم حسابی. تمام وقت چهره خواهرم میاد جلوی چشمم...
با یکی دوتا از این روشنفکرنماها صحبت کردم. میگفتن:" آقا، قضیه رو بزرگ نکنین. حالا اتفاقیه که افتاده. نباید پخش بشه..."
با خودم گفتم:" آخه بی غیرتا، اگه ناموس خودتون براش این اتفاق میفتاد هم همینو میگفتین؟"
تا دیروز همش میگفتیم "شهدا شرمنده ایم" الان دیگه میفهمم که اونا شعار بوه ما در برابر ولی نعمتمون حضرت صاحب(عج) خیلی روسیاهتریم که نوبت برسه به شهدا...
آقا جان به جان مادرت شرمنده ایم. بغض داره خفه میکنه ما رو...
فعلا وبلاگ نویسی تعطیل...

یه مداحی خیلی جانسوز و باحال هست که دوست عزیزم احمد زحمت آپلودش رو کشیده...
برای دانلود کلیک کنید...
یازهرا-ملتمس دعا

|+| نوشته شده توسط علی در پنجشنبه 1386/02/13 و ساعت 12:20  
 ان الله یامرکم ان تودوا الامانات الی اهلها...

در دنیایی که همه چیزمون شده روزمرّگی... هر اتفاقی بیافته انگار نه انگار که ما میتونیم! می تونیم حداقل به اندازه خودمون موثر باشیم. امروز داشتم خاطرات گذشتمو مرور می کردم. یه نفرُ می شناسم که از روز اولی که اومد دانشگاه یه ساک معمولی دستش بود و تو ساکش هم تقریبا خالی بود. یعنی راستی راستی هیچی... بعدِ یه مدت که بیشتر شناختمش، فهمیدم خونواده این بچه شهرستانی که حالا رتبه اول دانشکده بود و داشت می خوند که بشه آقا مهندس، زندگیشون از راه دستفروشی می گذره! آقا مهندس هم همیشه یه گوشه اتاقش تو خوابگاه یه سری از همین اجناسو داشت که تا بیکار میشد میرفت یه گوشه این تهرون بساط می کرد! می فروخت، یه ذره که جمع می شد می فرستاد واسه خونواده... سرتونُ درد نیارم، هر از چند گاهی می گفت بیا منو ببر جنوب شهر! آخه هم موتور داشتم هم یه ذره اونجاهارو بلد بودم. با همدیگه می رفتیم و اون می شست با بچه هایی که خوب می فهمید چیا می خوان و دردشون چیه سر صحبت و باز می کرد... اینقدر گرم می گرفت که اصلا یادشون می رفت فقیرن و دارن تو جنوب شهر زندگی میکنن! می گفت ما که نداریم براشون بخریم لااقل به درد دلاشون گوش بدیم! آره! درد رو از هر طرف بخونی دردِ...   گذشت...

آسمان بار امانت نتوانست کشید...    قرعه فال به نام من دیوانه زدند...

الان این آقا مهندس یه جورایی اوضاش بدک نیست! از همین کاسبیای آخر هفته ای و یه ذره زدن تو کار انبوه تر، تونسته یه مغازه تو شهرستان واسه خونوادش جور کنه که در آمدشون به زور بیافته اونور خط فقر... اما ما چی؟ یه ذره با خودمون راستکی حرف بزنیم! یه ذره فکر کنیم اگه ما جای اون بودیم همین کارا رو می کردیم؟ تازه نمی ریم سمت ۱۸ ۱۹ سال پیش که بچه های ۱۵ ۱۶ ساله واقعا کاری کردن کارِستون! چقدر می تونیم بدهیمون به امثال آقا مهندسُ بدیم تا نوبت برسه به اینکه یه ذره راجع به شهدا فکر کنیم؟

شرمنده ایم....

بگذریم... فقط یه حرف می مونه: شهدا شرمنده ایم...!

|+| نوشته شده توسط علی در شنبه 1386/02/08 و ساعت 23:5